...

چشم هایم را که باز ِ باز ِ باز می کنم  می بینم که توی مسافر خانه ی هجدهم افتاده ام ـ بالاخره ـ!
بعد از پشت سر گذاشتن کلی سال خاطره های تلخ و شیرین..
با پاهای طاول زده از سختی ها و خاطر شاد از تمام شیرینی ها...
چشم هایم را که باز می کنم ، پلک می زنم و هی تقویم را بالا و پایین می کنم که جدا ۱۴/مرداد/۸۸ هم گذشت؟!

از هفتاد که نه از هفتاد و شش شروع می کنم به ورق زدن تمام روزهایم:

از روز اولی که توی مامان بازی هابم شدم همسر شهید
از  دورانی که شدم معلم بزرگ یک اتاق کوچک!
از روزی که به عشق مادر شدن،با عکس کتاب تاریخ حسنا ( که فکر می کنم یک سرباز اشکانی بود) ازدواج کردم و روزهای زیادی منتظر شدم و خبری نشد!!!!۱
 از روزهایی که می رفتم می نشستم بغل نازی جونم و کلافه اش می کردم از بس سالها را می شمردم برای بزرگتر شدن...!
از اول دبستان و روزه ایی که به اصرار کامل می گرفتم و بینش فقط!! یواشکی ۲-۳ تا شکلات می خوردم..۲
از کلاس دوم و اولین نمره ی ۱۸ عمرم و یک ساعت گریه ی بی وقفه..۳
از سوم دبستان که می نشستم ساعت ها نذر و نیاز می کردم تا حسنا "سگا" ـ SEGA_ را خوب بازی  کند و "دانل داک" یک مرحله جلوتر برود..
از چهارم که تمام یکسال را جلوی آیینه بازی می کردم!!!!!۴
از کلاس پنجم و اولین تقلب زندگی ام بر سر یک سوال در مورد زندگی "میرزا کوچک خان جنگلی"!!
از سه سال راهنمایی "تزکیه" که انصافا خیلی خاص بود!۵
 از سه سال دبیرستان در عمق "فرهنگ"...۶
و پیش دانشگاهی پر حاشیه مان..۷

خلاصه از بزرگتر شدن پاهایم و کوچک شدن بال هایم...
از تمام اشتباهات ریز و درشتم
از تمام امتحانات سخت خدا و ....
از تمام...

....هنوز هم باورم نمی شود که ۱۴/مرداد/۸۸ هم گذشت!


۱: سس! خب بچه بودم!

۲: اینم نمی دونم چرا..

۳:فکر می کنم دیکته بود.

۴:علاوه بر بازی کارای دیگه هم می کردم!!!!! اهم

۵: خاص یعنی پر از دو رنگی !

۶: دلم نیامد بنویسم در کمال بی فرهنگی!

۷: از غزه بگیر تا انتخابات!

BuZz1: شاید دیگر هیجوقت ننویسم!

 

کوچ

BuZz2: دست هایی را که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند،سپردم به جناب حافظ:

 "تا چند همچو شمع زبان آوری کنی

پروانه ی مراد رسید ای محب خموش..."

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 (جمعه ۶/۶/۸۸)

 

BuZz3: نقطه ی عزیز..بابت توجه ات بی نهایت ممنون..من دوست تر داشتم که پرچم کشوری که الانه توش هستی کنار اومدنهات باشه تا مطمئن شم از رسیدنت.

 

هرچند دیر اما،باز هم ممنون!



 

ما و حق!

 

هو الحق.

خدا می داند که چقدر دردآور است به ثمر ننشتن آدم ها،به بیراهه رفتنشان..آدم هایی که دوستشان داشتی،آدم هایی که یک روز قبولشان داشتی..
حقا که جریانات امروز سنگ محک خوبی است برای آنانی که هیچوقت خودشان نبودند،برای آنهایی که عبد معبود نبودند،بنده ی ذلیل منافعشان بودند...اگر دیروز در راه دین سر خم می کردند باد منافعشان به این سو می وزید و اگر امروز کوس بی دینی می زدند،هوای منافعشان در آن سو آفتابی است.
انتظار از آدم هایی نیست که دیروز هم مثل امروز در راه تنگ و پر ننگ و تیره ی دشمنی با حق قدم می زدند، از کسانی است که خودشان را پیر راه حق نشان می دادند و سنگ دینداری را به سینه می کوفتند...لعنت به وسوسه های شیطان رانده شده و نفس ضعیف آدم ها که چه زود رنگ عوض می کنند.
الحمدلله که الآنه دیگر خاکستری وجود ندارد،هرچه هست سفید است و سیاه و این آزمایش بزرگی است که به وضوح ستون خوب ها را از بد ها جدا کرده است،هر چند به بها و قیمت سنگینی..
به بهای خون شدن دل شما...
به بهای خون دل خوردن راهروان جبهه ی حق...
به بهای خون رنگ شدن سنگفرش خیابان ها ...
به بهای تلخ صبر و سکوت.
این روزها امان از دل شما..امان...
امان از دل شمایی که ایران اسلامیمان را پدرید ..از دل شمایی که بزرگ منشانه خیلی بالاتر از دیدگان ما تمام جریانات را می بینید..امان از دل شمایی که این روز ها خون است از کودکانه بازی های آنان که ادعای بزرگی دارند،از جهل مرکب آنان که فکر می کنند حق با ایشان است و نمی دانند : الحق مع علی...
آقای خوبم؛
بگذار که این کودکان پیر منظر،این جاهلان زشت سیرت در میان سوختنشان در آتش عدل و همت و اراده ی حق،دست و پا بزنند و هی فریاد برآورند و بسوزند و بسوزند و بسوزند...
ما سربازان تو ایم و آماده ایم که به گوشه ی نظر شما ریشه ی تمام علف های هرز را از گلستان سرزمینمان بکنیم
ما آماده ایم که به اشاره ی ابرویی مشت هامان را گره کنیم و سینه هامان را سپر و خاضعانه خونمان را تقدیم ایران اسلامیمان کنیم..
ما افتخارمان این است که از حق حمایت می کنیم.
مرگ و ننگ باد بر بندگان شیطان که در میدان سیاه دشمنی با اسلام اسب افسار گریخته ی هوی خویش را می رانند و غافلند از اینکه:
                                                ومکرو ومکرالله والله خیر الماکرین

 

             به رغم مدعیانی که منع عشق کنند                جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

                         

BuZz1: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
‌BuZz2:قصه ی کنکور ما هم تمام شد...چه تمام شدنی!

 

ما و حق!

هو الحق.

در هر حالتی که باشد،افتخارمان اینست که از "حق " حمایت می کنیم.

-نقطه-/

 

....بدون شرح!

نامه ای به خودم!

 

بسم الله

زمین می چرخد،راه ها باقی اند و زمان در گذر است.آفتاب بالای سرمان،ابرها درست توی آسمان سر جایشان و بادها در وزش...و تو در این میانه زجر می کشی...به وسعت نبودن آن چیزها که باید و در تنگنای بودن آن چیز ها که نباید!
هر چند که گاهی بغض گلویت را می فشرد از درد و تو را ـ که خدا گـــُـل۱ آفریده است از ازل ـ می آزارد، اما تمام اشک هایت را بگذار برای گلاب گیری های آخر شب که فقط خودش باشد و تو!...روزها که چشم ها روشن است و باز ـ تو ـ باید به عرض شانه های نحیفت لبخند بزنی!
و همیشه و ـ هی ـ باید به یادت بیاوری که خداوندگار آسمان و زمین روزی که تو را و تمام بندگانش را می آفرید..
اصلا ..اصلا از آن روز که تو خاک بودی  و گیاه شدی  و حیوان..تا امروز که ـ اشرف مخلوقات ـشده ایی (مثلا")!!! در کارگاه وجودت  مرگ و میرایی نگذاشت، تو امرداد زاده ایی ...زنده ی جاویدان و باید زندگی کنی و ببخشی ـ حیات ـ را محیا، همان حیات محمدی ات را..نه فقط به انان که زندگیشانی نه تورا به این چارچوب های کوچک چه کار ..بزرگتر بیاندیش دختر!
 و  باز گرد به روزهای نخستین خلقت، به آن روز که خدا در سبد وجود هر کس، متاعی  به امانت می گذاشت و  تو ـ را مادر بودن ـ   بخشید..از همان دوران کودکیت هر چه بیشتر از دیگران داشتی ـ احساس های مادرانه ات ـ بود ..شاید همین بود که در چند سالگی شدی "مامان ـ بابا!"..

 

 خودم در 2-3 سالگی.


کودک بودی و در کشف مصداق ها راه را کمی ـ کج ـ آمده بودی ...فوران احساس های مادرانه ات را نمی دانستی طفلی طلب می کند که تو آن روز نمی دیدی اش.
بزرگتر که شدی دست و پا زدن هایش،درد های گاه به گاهت وجودت ، تو را روشن کرد ، کودکی در رها است..کودکی که ـ تو ـ باید آن را بزرگ می کردی تا بزرگ می شدی!
از شیره ی جانت می خوراندیش تا شیر جان بار می آمدی..
دستهای کوچکش را در کوچکی دستانت حفظ می کردی تا بی گزند ـ بالا می امدی ـ
اینکه چقدر و چگونه...
اینکه چه کرده ایی بماند! محیا...
زمین می چرخد،راه ها باقی اند و ..اما..اما..امان از زمانی که در گذر است.
تو محکم و استوار بایست و برای درد های زمانه ـ درمان ـ باش(حتی در اوج درماندگیت..)
آری به عرض شانه های نحیفت لبخند بزن و آغوش باز کن برای طفلی که امروز بیشتر از دیروز تو را می خواند.

‌BuZz1: امام رضای بارانی آنقدر چسبید که امیدوارم حالا حالا ها جدا نشود.
 BuZz2: خدا رحمت کند آقای مجتهدی را که ـ خیلی دوستش دارمـ ..حتی اگر این روزها خیلی محلم ندهد..صلوات لطفا!
BuZz3: می ترسم انقدر که "شتر " را دوست دارم..کینه هایم شتری شود..معاذالله...
برایم دعا کنید که دلم صاف شود..
BuZz4: خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
          ناله ایی می شکند پشت سپاهی گاهی
                 قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
                               به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
‌BuZz5: آدم گاهی یک دوست خاص می خواهد که برایش یک جور خاص بنویسد..اگر نبود مجبور می شود ـ خودش ـ را بگذارد کنار و برای ـ خودش ـ بنویسد.
BuZz6: یک آدم چقدر می تواند از تربیت خودش مطمئن باشد که به دیگران بگوید ـ بی تر بیت!؟!
‌BuZz6:  به چگونگی کشیده شدنش  توجه نکنید ببینید فکر پشتش شما را ـ هم ـ آیا قلقلک می دهد؟!

 

:)


BuZz7: تا کنکور فقط فقط فقط ۲ ماه ناقابل...خدایا بر تو توکل!
BuZz8: بله! ۱ الامره ریحانه.....

 

سلام!

هو الحی/

...امروز با دستان کوچکم تمام ریل های قدیمی این سرزمین را گره زده ام به مقصد شما،مبادا قطار راه گم کرده ایی ـ روزی ـ به سمت شرق نیاید و من همان غربی سیاه از غروبگاه خورشید ،بار بسته ام به بارگاه شما آنجاکه آفتاب طلوع خواهد کرد...به قرارگاه آفتاب..
      ساکم را خواهم بست و به همراهم کتاب فلسفه را هم خواهم آورد تا" سهروردی" تماما شرقی شرقی شرقی شود و آرام بگیرد میان فریادهایش که: مشرق عالم نور است.
       ساکم را خواهم بست و روی تمام وسایل بزرگ و کوچکم تسبیحی را خواهم گذاشت که یادگار کعبه است اما بوی استخوان می دهد و جمجمه...تسبیحی که متبرک است به کفن سفید یک شهید گمنام...می خواهم شمع را به میهمانی خورشید ببرم..
       ساکم را خواهم بست و تمام ذوق و اشک و اشتیاقم را درونش جا خواهم داد،تا...

امام مهربانم...

 راستی آقا،
 حالا اینهمه بار و بندیل بسته ام،نگفتیدشما رابطه تان با ـکلاغـ ها چگونه است؟!

BuZz1: جاجرود گذشت.
جنوب خوش گذشت
و مشهد..

BuZz2: دلم برای نازی جونم تنگ است..آنقدر که دیگر نمی توانم تحمل کردن را!

BuZz3:من به یک معجزه محتاجم!

Buzz4:یعنی فروردین ۸۸ خیلی عجیب بود!..یک جور خاص بود...خدا بخیرش کناد.

BuZz5:تقریبا ۲ ماه و نیم مانده تا کنکور.دعامان کنید که بیشتر از زحماتمان نتیجه بگیریم.

BuZz6: تولد عید شما...نه تولد وبلاگ خودم مبارک!


 

خداوندنامه 2

به نام حضرت خدا.

خداوندا!
محیا برهوت است، به وقت دقیق باران چقدر مانده است؟!

خداوندا!
من همه را می بخشم که تو مرا ببخشی،
آنوفت تو همه را می بخشی که...؟

خداوندا!

می شود یک حلقه ی نور بالای سرم،یک جفت بال خوب روی دو شانه ام...
وکمی هم عقل برایم کنار بگذاری؟

خداوندا!
می شود کمی ابعاد روحم را بزرگتر کنی؟فکر می کنم زیادی سایز" اینجا "شده ام!

خداوندا!
داریم می رویم جنوب!..درست از مرکز،توی کوپه یک تخت خالی است...می آیی بشوی همسفرمان؟!

خداوندا!
امشب ار آن شب هاست ها!
بسط ـ بسط ـ بسطم...
انگار روحم دارد پرواز می کند، از طبقه ی هفتم یک ساختمان..
گفتی آسان هفتمی؟!
می شود چقدر ـ دیگر راه،از طبقه ی هفتم این ساختمان..تا طبقه ی هفتم آن آسمان؟!

خداوندا!
آسمان را به واسطه ی ابر
ابر را به واسطه ی دربا...
دریا را به واسطه ی آب..
آب را به واسطه ی ...
و تو را ـ بی واسطه ـ دوست دارم.

 

BuZz1:داریم می رویم جاجرود که ۱۲- ۱۳ ساعت خود زنی ،خر زنی،کتاب زنی کنیم!

BuZz2:اگر خدا بخواهد قبل عید هم می رویم جنوب که خانه تکانی کنیم .

BuZz3: چهار ماه بیشتر نمانده خلاص شویم..دعامان کنید.

‌‌BuZz4: باید رفت ..هرچه زودتر.

BuZz5:دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

که زاد راهروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمایلت آری

اری مؤثر محیای من محیاک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که همچو صنع خدایی ورای ادراکی

 


 

دوست دارمت..

دوست دارمت
دوست دارمت ـ توراـ
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری ز هرچه هست
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری ز هرچه هست و هر چه نیست

دوست دارمت

                      ـ تورا ـ


دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح
دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح و آسمان و نور
دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح و آسمان و نور ، دوست داری ام!

دوست دارمت _ تورا_

 

دوست دارمت ـ توراـ
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب،تند و گرم
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب،تند و گرم اندورن سینه ام ـ می تپی ـ ... خدا

 

BuZz1: بال هم در آورده ام به مدد کتابت.

BuZz2: اگر یکسال مریضم نکنی ـ اصلاـ ،به عزیزترینم  دق می کنم..

BuZz3: احساس خوب یعنی شنیدن "دارد ، دارد" از حرم حضرت عباس وقتی می خوانی "خواجه مگر غلام سیاه ندارد؟"

BuZz4:بنچ ماه مانده فقط..دعا کنید بخیر بگذرد..انشاالله.

 

 

 

بی آب.

او

 

چه تفاوتی می کند که روز-دهم محرم- سال ۶۱ قمری باشد،

یا -دهم محرم- سال ۸۷ هجری شمسی ؟

وقتی که خشک باشی و بی آب

ننگ بر توست و عذاب/.

 

BuZz: بی هیچ حاشیه ای!

 

×خداوند نامه!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 ای خداوند فابل التوبات!
از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن.
از بنده مستمر گسستن و از تو باز پیوستن.
این چه قاعده ی غریبی است در عالم که معشوق،ناز عاشق را می کشد،محبوب به دنبال محّب می افتد و کریم در پی سائل می گردد.
چگونه است که آغوش پذیرش تو،گشاده تر از پای رجعت ماست؟!
مارا ازین همه غفلت نجات بخش.

ای مخاطب شکوه های پنهان!
تو اگر نباشی،به که می توان گفت حرفهایی را که به هیچکس نمی توان گفت؟!

سید مهدی شجاعی

الهی!
دست با ادب دراز است و پای بی ادب،یا باسط الیدین بالرحمه خذ بیدی.

الهی!
حودت گفته ای ولاتیاسوا من روح الله،ناامید چون باشم؟!

آیت الله حسن حسن زاده آملی

 *تا عرفه فقط ۱ روز مانده...بگذار کلاغ قصه ات اینبار به خانه اش برسد.


خداوندا؛

تار آینده ام را به بهترین پودها گره بزن٬ بگذار زندگی ام زیباترین فرش دستباف  تو باشد.

 

خداوندا؛

نامم را پریشان مکن

و خودم را

"محیا" ی بی ـحیاـ

معنا نمی دهد!

 

خداوندا؛

بی نوری چشم هایم را ٬قاب کرده ام به دبوار های شیشه ایی

بر من بتاب٬

که مگر نه "انت نور السماوات و الارض"؟

 

خداوندا؛

زنبور های خافظه ام خسته اند٬

{از آب و شکر ها}

می شود برایم ـ گل ـ بپرورانی؟

 

خداوندا؛

دیروز مدادی را که دوستش می داشتم٬گم کردم.

امروز تصمیم گرفتم تمام دوستداشتنی های زندگی ام را بسپارم به تو که مبادا...

پس ایمانم٬توکلم٬امیدم٬خانواده ام و حتی محیای کوچکم به ساحل امن دستهای بزرگ تو!

 

خداوندا؛

درد مزین است به نام تو..به آّه

بدنم را صحت

ایمانم را یقین

قلبم را سلامت

و وجودم را "درد" عطا فرما.1

 

خداوندا؛

این روزها که نهال وجودم به نسیمی ـ تمام قدـ خم می شود٬

بیا و تو آن سرو رعنای در کنار،روییده ام باش...که طوفان ها در راه اند.

 

 [خطخطی!...

نمیدانم یک حرف را چند بار به یک آدم باید زد!؟

چند بار بلند و کوتاه بگویم قبل از وارد شدن در بزن؟!!

چقدر باید تکرار کنم تا جواب نشنیدی داخل نشو!

کلافه ام کردی...

۱۰۰۰ بار گفته ام قبل از وارد شدنت ـ حدااقل ـ برای دلخوشی من کفشهایت را تمییز کن..با کفش های گلی روی زمین سفید...تو که قرار نیست تمیزشان کنی!اه

می دانم که به فرزندان آدم یکبار باید گفت ...اما تو را که فرشته زاده ای ـ لابدـ نمی دانم.

اگربه همین منوال ادامه دهی فکر می کنم که اختیار ـفکرم ـ را هم ندارم...

بیا ببین..خودت با آن ۲ تیله ی سیاهت بیا ببین که دیگر مغزم جا برای تو ندارد٬پر است از ...از هرچه!

دیگر این اطراف نیا..

خواهش می کنم.

 

 ...

BuZz۱: اگر قرار باشد یک کامیون حرف را در فضای یک پست خالی کنی همین می شود!ببخشید.

BuZz۲:  طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک   چو درد در  تو نبیند کرا  دوا  بکند۱

BuZz۳: تازگی ها فهمیدم غلام سیاهم، که باشم..مگه سیاها دل ندارن؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی دوست دارم!

BuZz۴: باید کم کم شروع کنم به درس خوندم..خیلی از زندگی عقبم!..عزیزان مستجاب الدعوه دعایی..

 BuZz۵: خداوندنامه٬نام دفتر چه ایست که "خداوندا" هایم تویش ثبت می شود!دعایش کنیند "پر" شود.

برای حسنای مهربان و همسرش.

 

ادامه نوشته

این ها!

دادگاه ۱:

متهمَم می کنند به ـ خود خواهی ـ٬

بگذار ـ توـ را ـخودـ بخوانند٬

گاهی اوقات ـ من و تو ـ نداریم!

 

دادگاه ۲ :

مرا حد می زنند

به تازیانه ی سرخ زبان هاشان٬

چقدر مجروح شدن برای تو می چسبد!

 

دادگاه۳:

پرونده ی شکایت {از مرا} به دادگاه تو آوردند٬

بخشوده شدم٬

نه به میزان عدل

که به میزان علاقه...!


برای خدا:


فیلم دوباره یاد هندوستان کرده است!

فیلم را به عقب برگردان٬

یا فیلم را بکُش

یا هندوستان را به آتش بکِش!

 

برای انسان:

قطره های آب خنک افاقه نکرد٬

برایش از عرش قرآن فرستادند٬{باز هم} بیدار نشد٬

بزرگی گفت: "به خواب زده٬بیداری ندارد."

 

برای شیطان:

جنگ سهمگینی بود٬پیرو جوان و زن و مرد ـ هم ـ نمی شناخت٬

آخرین تیرش را به چله گذاشت:

۲ رکعتی را به اذان خواند.

بینی اش به خاک مالیده شد.

 

۱

 room2

۲

BuZz1:اسم این ها را نمی دانم چه می گذارند٬اما فکر می کنم بشود بالا و پایین رفتن های ـروحم ـ را از "این "ها فهمید!

BuZz2:اگر دشنام فرمایی و گر نفرین٬دعا گویم!... {خاص!}

 BuZz3: مهر که به حمدالله به سلامتی گذشت!..خدا آبان را به خیر بگذراند.

BuZz4:ترک کردن آنطور که فکر می کنی هم آسان نیست...اما

تا خدا هست و خدایی می کند...انقده خوشگل مشکل گشایی می کنند...

Buzz5:یا حی که به دل گفته شود..اراده را زیاد می کند.

Buzz6:عکس ها به دست توانای خودم گرفته شده٬ وقتی به تنگ می آمدم..برای خدا نامه می نوشتم!

 

شکرانه.

"هو الحی"

به خودش آمد،

انگشت هایش را باز کرد و شروع کرد به شمردن:
یک،دو،سه،.../

سرش را انداخت پایین و حساب کرد:

روز اول ،روز دوم، روز سوم..../

و هی شمرد و شمر د و شمرد..
                                    و هی حساب کرد و حساب کرد و حساب کشید،

و آخر نرسید به آنجا که دوست داشت،

یا خودش کلاغ خوبی نبود،یا این قصه از بیخ قصه نبود،هرچه بود و نبود به خانه ایی که ـبایدـ نرسید/!

جدید نبود اما عجیب چرا،
به خداوندی ـ خداوندگارش ـ ایمان داشت هرچه،به ـ بندگی ـ خودش اما، مشکوک بود.

بخشیده شده بودو نبخشیده بود ـ خودش ـ را!

تقویم را برداشت،

تا* عرفه چند روز مانده بود؟!

              

 BuZz1:عین ناشکری است این پست،حال چند روز پیشم...امروز خیلی سبک ترم،خیلی!

شکر!

۱: برای رفع خستگی،دستهایم را کشیدم روبه آسمان،
پر شدند!
نمی دانستم ناخوانده هم اجابت می کنی.

۲:آنقدر این روزها از رمضان گرسنگی  کشیدم که  دیروز ـبی هواـ
سرما را ـ خوب ِ خوب ـ خوردم!

BuZz2:هوای عید فطر می گویند،شدید ـ بارانی ـ است،چتر با خود نبرید! بگذاریدخیس خیس شویم!

BuZz3:ماه ـمهر ـ امسال برخلاف انتظار خوب می گذرد، احتمالا سال آخر را می خواهد آبرو داری کند!

BuZz4:*حضرت صادق علیه السلام : « كسى كه در ماه رمضان آمرزیده نگردد تا رمضان آینده آمرزیده نمى‏گردد؛ مگر این كه روز عرفه را درك كند.»

عیدانه.

هوالحی

السلام علیک یا حبیبی یا حسن(ع)

عیدانه...

 

غریبم!

میلادت در میان ماه..آنجا که او تمام می شود و تو شروع٬سبز تر از همیشه!

 

 

BuZz1:دست نیاز من و دل پر رحم شما!  (چرا بر دل پر رحمـ٬ ـزخم ـ  می زنند؟!)

BuZz2:می خواهم تنها بنویسم..گاهی!
جای خواندن هایم را می بندم..تا اطلاع ثانوی که نمی دانم کی و کجا است!

BuZz3:تهران شده است نماد ـ روزه خواری ـ!
دوستش ندارم!

BuZz4:خوب است که انسان فراموشکار است و خدا پوشاننده...وگرنه ـله ـ می شد آدم زیر عذاب گناه های پیشین!

BuZz5:خدا نگیر توفیق عبادت را...که ۳-۴ روز معده درد و روزه خواری بد جور نا امید می کند آدم را!احساس می کند خیلی از دنیا عقب است*ـ هر چند که اینجا ممکن است تازه هم رنگ جماعت هم شده باشی!!!ـ

Buzz6:‌‌دوست دارم گاهی خدا را از دریچه ی چشمهای ملاصدرا ببینم!و آقا سید حسین(قائنی)

BuZz7:زبانم در دهان باز بسته است!

BuZz8:السلام علیک یا سیدی یا حسین(ع)

قاصدک

قاصدک پرید!

دخترک

در مبان شوق و شادی کودکانه٬

از پی اش دوید...

قاصدک در فشار باد...

               دور می شد از زمین

دخترک٬سر به راه آسمان..

پای در زمین!

اشک از میان چشم های گرد و برق٬برقِ او در عبور

دستها سوی نور!
 

او نمی دید و شد!

آسمان عصر چهارشنبه صبح شد!
 

**

جلد پاره پاره ایی میان دشت پخش بود...

در کنار میله ایی که روی آن، به خط خوش نوشته بود:

"خطر,خطر..مین!"

...آه در میان این زمین..

دخترک عروج کرد و

آدمیت

از میان آسمان

                 هبوط!

 BuZz1: بعدا اضافه خواهد شد!

دل لبریز!

 

مکعب های بلند بود و دود!

مکعب های بلند بود و دود!

و قلبش که بی" قانون" می تپید...سرخ٬گرم٬امیدوار!

     و دامن پر چینش که  امروز

                       شلوار شده بود! 

و لچک "سبز و آبیش " که سیاه شده بود و

                     چهار چوبْدار! 

وپاهای "بلند و باریکش"  که نه ـ کو دکانه ـ ٬

                                                       راه می رفتند و قدم بر می داشتند!

 و مکعب های بلند بود و دود..

                          و ریه های قوی و سالمش

                                                                 که "بی هوا" پر و خالی می شدند!

 و دستهای " سرخ و پینه بسته اش "

                                   که امروز صاف صاف بودند و بی غش!

و مکعب های بلند بود و دود٬

                             و آسمان  هم هنوز!

هر چند که غریبانه و خجول!

و آسمان هم هنوز!

پاهای بلند شده

                    پله های اضطراری..

                                    و ریه های بی هوا!

و دلی که پر بود از آنچه٬

                                که باید!

و اینبار خواند!

نه به زبان امروزش که ـ کتابی ـ

                                        شده بود...

به همان لحن کودکانه اش...

*به خیابان پناه برد

از مکعب های بلند و دود

                                        ـ از پله های اضطراری!ـ

و  رسید به آنجا که ـ لبخند خورشیدـ

               می خورد به شیشه های ـ انتی رفلکس ـ آدمها

                                                                             و بر می گشت!

رسید به آنجا که هنوز ـ آسمان ـ

نفس می کشید هر چند در فقدان "اکسیژن"!

و بلند و بی صدا

ـ خدا راـ

که بود و هست٬

از ته" دل ِ لبریزش" خواند...

و اجابت شد!

به نشانی ِ باران!

  اجابت...به نشانی باران

 

 

‌BuZz1: چقدر زور دارد که توفیق نباشد..حتی برای چند خط نوشتن!

Buzz2:افروختن و سوختن و جامه دریدن...پروانه زمن٬شمع زمن٬گل زمن آموخت!

BuZz3:...کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها؟!!

 

 

 

در آستانه ی حیرت!

للحق

در آستانه ی ۱۸ سالگی و در نهایت حیرت:

 

"من":

حاصل لحظه های ناب زندگی

                                           دختری

دخترک ٬ همان کودک ۱۷ سال پیش..

              به عقل هیچ ـ

                                       به قلب بیش!

روزگار دور ...پر خم و دراز

روز پر خروش

شب پر ز راز

دخترک فرد...تنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــها

                                        نه زوج!

                                                 پا به راه

                                                             سر به راه

                                                       چشم در چشم راه

بی هراس از صدای سرد پر ز هیچ حرفها

                                                 در فرار!

گاه در فکر راه ها

گاه در فکر بی فکری خوابها:


                                         روز شیرین

                             شبی خوش

            خانه آرام٬نه...

زندگی خوش.

               ناگهان می پرد از میان خواب!

پیش رو زندگی ...

                      یک سراب

طفل پا به سن گذاشته...

طفل تا کنون ۱۷ تخم زندگی در زمین راه ها کاشته....

می رود!

 

من؟؟!

 

BuZz1: یارب تو آن جوان دلاور نگاه دار               کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد!

BuZz2:دوشنبه ۱۴ مرداد سالروز عزای بهار جوانیم...تسلیت!

               کاش ۱۷ سالگیم برود به بهشت!برای شادی روحش...صلوات!

BuZz3: باغبان خوب! با همان قیچی تیز و برنده ات...بیهودگی هایم را بچین و سبز آرایشم کن!

 

الحق...الرئوف...الرحیم!

و خداوندگار یگانه را شکر برای تمام شگفت آفرینیهایش با همین زبان قاصر الکن!

من غرق در گروه بد بی نصیب ها

اما خدا همیشه به فکر غریب ها

از آسمان رسید برایم رساله ایی

"من با توام ٬ حبیب تمام حبیب ها

این روزهای ساکت پر غم تمام شد

دختر بیا که خوانده شدی با شکیب ها

امروز حک شده است به عالم تمام "میم"

"حا"٬ "یا"٬"الف" به دفتر نور مجیب ها"

من شاد و پر سرور و رها از تماام غم

زیرا که اوست پاسخ امن یجیب ها!

 

 

 

الرئوف

 

BuZz1:خداوند انقدر عجیب است که حقا در وهم نمی گننجد!

BuZz2:دعا کردن موهبتی است از جانب پروردگار! به صورت عام دعا گو هستیم اما اگر نیازی به خاص دعا کردن است ..بگویید!

*برای من خاص دعا کنید ..خیلی!

Buzz3:برای ۲۴ ساعت اخر زندگیم بیشتر باید فکر کنم!

BuZz4:کاش در میان ـروز مرگی  هایم ـ اسیر نشوم!

BuZz5:هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت...

خداوندا...نا آراممان کن!

BuZz6:می خواهم ببخشم که بخشوده شوم!

حلالم کنین اگر ـ بد ـ کردم!

BuZz7:این مثلا شعر ٬ برای زبان من است!

 

پنجره

چارچوب پنجره بود و یک دنیا حرف!

 

چارچوب پنجره بود و یک دنیا حرف!

   باز می شد به خیابان...درخت داشت...ابر داشت....کوه داشت...ساختمان داشت
                                                                                                           و ـ آدم ـ ها!


هر بار که می نشت کنار پنجره٬آسمان بیشتر با چشم هایش بازی می کرد و درخت و کوه تا

ساختمان وـ آدم ـ ها! بس که تکراری بودند میان ذهنش!

می نشت و آنقدر به آسمان ـ خیره خیره ـنگاه می کرد
                     تا سیاهی ـ چشم های سیاهش ـ سفید می شدند و چقدر شیرین بود برایش!

تو را می دید از پس تمام کوه ها و درخت ها و ابر ها و آسمان ها...ومگر تو ـ تنها ـ میان کوه و درخت و آسمانی؟!
دوستت داشت٬ تورا که تبلورت شده بود پرنده!

همان که اذان به اذان آواز می خواند..می پرید..می آمد ..می رفت!

پشت پنجره ی اتاقش تمام تو بودی ٬هر چه می دید...هر چه بود!

شبها رو به پنجره می خوابید...پرده ها را کنار می کشید و چشم می دوخت به چشمک ستاره ها و گاهی اگر ـ ماه ـ هم بود ..به نور افشانی هاشان!

به خدائیت آنگونه که با چمن ٬ خورشید ٬ گل ٬ درخت و سبزه بود عادت داشت..کیف می کرد!

یک شب ـ رو به پنجره ـ خوابش برده بود که پرید!

نمی دانست صدای مهیب پشت پنجره دلش را می لرزاند یا ضربان تند قلب کوچکش!

ندوید پشت پنجره که پرواز کرد....
                                                        و اشک ریخت!

هر روز چشم های مشکی اش ـ سرخ تر ـ می شدند....کلافه بود . حرف نمی زد و شاید حرف هم نمی شنید ـدیگر ـ!


نگاهش را هر چند اشک بار ـ و هر چه با تلاش ـ نمی توانست بگیرد از پنجره ایی که روزی خدایش پشت قاب ها ی آن می رقصید!

بلند شد..به وسوسه ی دل ـ همان که له له می زد برای دید دوباره..نه باز هم بن بست...باز هم نه آسمان ..نه درخت ...نه پرنده..

همان یک ـ دیوار ـ بی خدایش کرد!

و اتاق خالی از خدا ٬ سینه اش را به خس خس می کشاند و چشم هایش را به سرخی!

‌‌‌BuZz1: سینه خالی از حضور!..همان خس خس بهتر!

BuZz2:  خدا..ریسمان..من!..نبرش!

نماز

چند شب پیش نمازم را  نماز خانه ی ـ دانشگاه شهید بهشتی ـ خواندم!

سرم مثل همیشه بعد از هر نماز درد گرفت!

ـآنهمه سر و صدا و ذکر و حرف یکراست بخورد توی سر کسی تقریبا محال است که سر درد نگیرد! خدارا شکر که سقف نماز خانه خیلی بلند نبود...نمازم زیاد ارتفاع نگرفت!....-

اما حرفی شنیدم که ...که بعد از مدتها حسودیم شد به آن راضیه مرضیه ها!..به آنها که ارتفاع نمازشان با ارتفاع محل نماز خواندنشان خیلی همبستگی + ندارد!*

 

سلام نماز تازه تمام شده بود که شروع کرد:

!اهای برای چه اصلا نماز می خوانید ها!؟!..

اَقِم الصلوه لِذِکری..

خب که چه!؟! برای یاد من که چه ها؟! بعدخودش می گوید:

اَلا بِذِکرِ الله تَطمَئِنُّ القلوب

باز هم برای چه!؟!

اطمینان و آرامش قلب که چه!؟..آخرش را بگو! می گوید:

یا ایتُها النّفس المُطمئنته اِرجعی الی ربِکَ راضیتهً مرضیّهً،فدخُلی فی عبادی وداخلُی جَنتی...

 

BuZz1: همبستگی مثبت یعنی ۲ متغیر با هم حرکت کنند اگر یکی بالا می رود آن یکی هم بالا برود در همان جهت!

سقف ارتفاعش بیشتر می شود ..نمازت هم همان اندازه بیشتر بالا برود..!

‌BuZz2:بار ها گفته ام و بار دگر می گویم                    که من دلشده این ره نه به خود می پویم!

 

BuZz3: خانم!

حالا ها که خیلی تحویلمان نمی گیرید ـ هم ـ

نه  ـ باز هم ـ

سرخ دلیم این روزها و سیاه پوش...!

 

سیب سرخ آدمها!

 حوا مگر چه کرده بود؟ جز آنکه سیب سرخ خورده بود!

 سیب بود دیگر آنهم سرخش!

سیب سرخ _ حواا_!

آنهم میان زمین بهشت!

یک بار سیب خورد حالا سالهاست میان گلویش گیر کرده است!

آمده توی گلوی ما..همین است که همیشه یک چیزی توی گلوی مان گیر کرده است..

احساس می کنیم بغض است ..گاهی حرف..گاهی خنده!

اما نه تکه ی سیب یادگاری مادرمان ـ حوا ـ است!

سالها ادم گریست..

هر چه بغض داشت بیرون ریخت..هرچه حرف بود زد!

تکه ی سیب اما سالهاست میان گلوی ما ـ آدمها ـ بالا و پایین می رود.

بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی

باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!

کف اتاقت نشسته ای ـ یک ماهی می شود که اشکت در نمی آید ـ

با اینکه زیاد گریه  میکنی...

آرام  مثل آدمهای پشیمان سرت را کج می کنی و یک : استغفرلله ی می گوبی!

نمی شوید تو را -

                         بی خیال می شوی!

 

بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی

باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!

دور و برت اتفاق زیاد می افتد ـ از انها که باید  هی نیمه ی پرشان را نگاه کنی ـ!

احساس سر گیجه ی دائم.....هیچ چیز نمی فهمی ..نمی دانی ...فقط می چرخی!

نه هم پای زمین ..نه!
زمین که خیلی آرام می چرخد به نسبت تو!...پیر شده است دیگر!
می چرخی..هم پای خودت...هم پای سیب سرخ سرنوشتت!

سیب تا پایین بیاید هزاااار بار می چرخد ـ خدا به معده ات رحم کند!ـ

داشتی می چرخیدی!...ولی..نکند که سیب سرخ سرنوشت تو همان سیب سرخ حوا باشد ..که از بهشت به زمینش زد؟! همان که یک تکه اش سالهاست میان گلوی همه گیر کرده است!

کنار پنجره ایستاده ای..

به آسمان نگاه می کنی!..همان آسمانی است که بالای سر اوست!..نگاهت را به زمین می دوزی..یک استغفرلله کوتاه می گویی ..و دوباره بی اراده چشمهایت می چرخند رو به اسمان!
 

 

بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی

باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!

 دوباره جمعه ـ انهم عصرش!ـ ..دلگیر ..گریه آور...

بلند می شوی می روی پشت بام٬ هوا ابریست..

شده است یک بار تنها باشی و فکر های  جور و واجور نکنی؟

شده است یکبار تنها که می شوی ادم باشی!؟
..به خودت می آیی.. دوباره آرام..استغفر لله ای   می  گویی..

نه برای اینکه خودت را امتحان کنی نه..تو خیلی امتحان پس داده ای!

می خواهی آن بزرگ آن بالا ها را امتحان کنی...

استغفرلله بعدی را غلیظ تر می گویی!

می خواهی ببینی تا کجا بالا می رود.....

توی دلت دعا می کنی که بالاتر برود ..خیلی بیشتر..

آن دستگاه مسخره ـ بی وقت ـ زنگ می زند ..نگاهت را از استغفرلله نیمه بالا رفته می گیری

و جواب می دهی!

می گویند :  ـ محیا ـ هوا تاریک شده است..همه منتظر تو اند ها!

گوشی را قطع می کنی!

چشمت می خورد به استغفرلله ات که افتاده است کف زمین!

بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی

باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!

 

   BuZz1:اتفاقاتش واقعی نبود..اما احساساتش چرا!

BuZz2:زین پس تلاش میکنم که شادتر بنویسم!ـ فقط در حد تلاش! ـ

بمیرید بمیرید...وزین نفس ببرید که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید!

للحق!

چرا هر وقت که نمی دانم می نویسم؟

چرا هر وقت که دلم تنگ است یا...یا اصلا باز باز است می نویسم!؟

چرا اصلا می نویسم؟ مگر دفعات قبلی که نوشتم به ثمر نشست؟مگر بار های قبل هرچه خواستم نوشتم....هر چه نوشتم شبیه هر چه خواستم شد؟چرا می نویسم؟..به منطق اگر جور نیاید..خب نیاید....مگر چند بار بر خط خطی های منطق پا گذاشتم که اینبار قدم بزنم!؟

اصلا دوست دارم بنویسم!

به اینکه چند بار قبل تر ها نوشتم...چند بار شبیه شد...چند بار جواب داد کاری ندارم...وقتی دستهایم پا در آورده اند روی کاغذ نمی شود که زمینشان بزنم!

می خواهم بنویسم و پشت این کلمات پنهان شوم..برای فرار از خودم ..وجدان کوچکم... و شایدآسودگی روح کج و معوجم!..خب دست من نیست که کم آورده ام! همین!

تنها جمله ای که توی این چند خط شبیه چیزی شد که باید..کم آوردم!

در مورد من چه فکر کردید؟ مگرچقدر گنجایش دارم؟ظرفیت روحیم چقدر است؟ چقدر توان پذیرش دارم؟!!

به خودت منم!!..نه بزرگتر شده ام نه پیشرفت چشم گیری کرده ام..همان من قبلی!!!!

مردم زیر بار این همه فشار..عذاب...به جان خودم..عذاب دارد...شرمندگی دارد..ادم را آرام آرام کباب می کند...آلان باید با کدام صفتت صدایت کنم؟..آهاااای!

خودت که شاهدی ..روزی ۵۰ تومان که صدقه می دهم تا چند روز بعدش دو تا بال سفید را پشتم احساس می کنم...۲ بار که نمازم را گوش شیطان کر سر وقت می خوانم ۲۰ بار جلوی آیینه دنبال حلقه ی نورانی بالای سرم می گردم!..به یک نفر که کمک  می کنم تا آخر هفته احساس می کنم از همه چند پله ایی بالاترم!!...ببین خودت داری غذاب می دهی...مگر می خواستی زجر (؟!)کش شوم که هی بادم کردی و از این احساسات گنده گنده انداختی درونم؟! به دهان گنجشکی ام این لقمه ها خیلی بزرگ است.می دانی که!

خفه شدم! از دست این احساس های عتیقه خفه شدم!می ترسم یک روز صاعقه بفرستی برایم -اختصاصی- خشکم کنی!

مگر الانه چقدر نرمم؟؟!!واای!

می بخشی٬می پوشانی٬ندید می گیری٬رد می کنی٬ جواب می دهی٬حل می کنی...چرا از من انتظار می رود که آرام بنشینم و سرم را به دیوار نکوبانم!؟! چرا نباید از شرم آب شوم؟

چرا تو؟؟...انوفت چرا من؟!!

جوانمرگ شد این جوجه  وجدانک صدا خروسی ام!..

ترا به خودت..

مرا به خودم..

رها نکن!

حالا هر چقدر هم که از عذاب وجدان بمیرم هر چقدر که هی فکر کنم خبریست هر چقدر لوس تر شوم.....باز هم..دو باره..

چند باره..چندین باره..باز هم بیشتر....شرمنده ام کن مثل همیشه!

BuZz1:چرک نویسش را تازه یافتم...نوشته اش مال خیلی قبل تر بود! اما به حال روحی ام عجیب می خورد!

BuZz2:گاهی بعضی از خوابها آدم را یک جوری می کند...**

BuZz3:روزی تو خواهی امد...به یقین!..حتی برای شستن غمها از روی دل من!...اگر سفید کننده ی قوی دارید هم بیاورید...چرکمرده شده!..سفید زنده اش کنید!

 **

ادامه نوشته

دل

به نام خدا

 

 

آمدم سبک بال…خیلی سبک تر از قبل..فکرش را بکن  توده ی عظیمی از درد،غم،اندوه و تنگی را گره بزنی و جا بگذاری…و خودت برگردی..دلت را بپذیرند،شاید به خاطر آن ذره حب که پرواز می کند در هوای گرفته ی دل!

 

میان آن همه ،دل منصوب به من هم هست…آرام...سنگین و با وضو وارد شوید.........اینجا روضه رضوان است...

 

BuZz1:سال ۸۷ مان را مثل ۸۶ نکن..نه اینکه بد بود ها نه...به تر ..به تر!

 

‌‌BuZz2: آقای حسین آقاممنون بابت بنر و...

 

BuZz3:امسال تحویل علی علی گویان بودبم...ایوان نجف عجب صفایی دارد...

 

BuZz4:الکی الکی گذشت از عید ۸۵ تا عید ۸۷! مفید بودنش را نمی دانم اما ....تولدت مبارک!

 

 

:D

روز آخر

مردم دیده ی ما جز به رخت ناظر نیست

دل سر گشته ی ما غیر ترا ذاکر نیست

اشکم احرام طواف حرمت می بندد

گر چه از خون دل ریش و می ظاهر نیست

عاشق مفلس اگر قلب دلش کرد نثار

مکنش عیب که بر نقد روان قادر نیست

...

السلام علیک یا....

love u!

...ما داریم می آییم٬ آغوش بگشا!

 

 

 


**فعلا همین قدر که :

بازگشت افتخار آمیزمون به آغوش وطن تبریـــــــــــــــــــــــــــــــک!

من...شما!

من و زمان و شما...

 از همه بریدن تنها برای رسیدن!

 

‌‌BuZz!!: با همه ی دنیا قهرم تنها آشتی این میانه تویی...!

‌‌BuZz!!: ساقیا آمدن عید مبارک باشد     آن مواعید که دادی نرود از یادت...

کوبیدن در ۷ مسجد...صفر رفت و ربیع آمد...


 روز شمار:

روز ۸ اُم : دیروز رفتیم و همگی واکسن مننژیت زدیم.

کم کم دارد خیلی واقعی می شود... خدایا اجازه هست باور کنم؟!

 

روز ۷اُم: امروز  به اندازه ی یه ذره ناراحت بودم به خدا گفتم خدا جون منو کماکان دوست داری؟!!

خدا غافلگیرم کرد!

از زبان حافظ بهم گفت:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن

وین  سر شوریده بازآید به سامان غم مخور

...

هان مشو نومید چون واقف نه‌ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی‌های پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند

چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور...

( عاشقتم خدا!)

روز ۶ ام:

گاهی روح انسان در کالبد جسمش نمی گنجد..این اصلا به خاطر بزرگی روح نیست...اینبار به خاطر ذوق است...شادی....

روز ۵ام

مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم

 هواداران کویش را چو جان خویشـــــــــتن دارم

امروز روز  شکستن بود...شکستم و خوب هم نتیجه دیدم...مهرابن آسمانها ممنونم!

 

 روز۴ ام:
امروز خاحافظی هامو کردم...باورم نمیشه که کم کم داریم می رسیم...امروز حس کردم که چقدر تنهام! چقدر....

 

روز ۳ ام:

امروز روز رفتن بود. انگار فاصله ام از تو کمتر شده است. به اندازه فاصله طهران تا کرمانشاه... چه می گویی فاصله چیست؟

بعدمنزل نبود در سفر روحانی...قلبت ...حرم الله! 

روز ۲ام:

امروز  روز بریدن بود          چقدر سخت...

جقدر نصفه نیمه...این ۲۰ و چند ساعت با ناز می گذرد..می گذرد...

 

محیا ی محمدی!

به نام نامی تو!

 

 روزی تو خواهی امد ...از کوچه های باران ..تا از دلم بشوئی اندو روزگاران..

گفته اند که تو می آیی

                      شمشیر بر سر خواهی گرفت

                                            رود خون جاری کرد

                     و سر ها از بدن جدا خواهی نمود.

              ....تو مرگ ظلمی..همان عدل وعده داده شده!

گفته اند که تو منتقمی  ...منتقم خون هر به ناحق ریخته...و خواهی امد

                                   تو و سیصد و سیزده سپاه اهنینت...

و من می دانم که می آیی..تو اجابت دعای هزاران ساله ی زمینی...

  تو اگر نیایی که وعدة الله صادق نمی شود...

  می آیی ..اما طعم شمشیر تو را

    هر سر گناه کاری نخواهد چشید....

                                     تو می آیی و پشت تو فوج فوج فرزند آدم!

تو می آیی و حیاة محیا را

                        حیاة محمدی می کنی که مگر نه :
                                                   

                                              اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؟

تو می آیی و محیا- که امروز درزمین ریشه دوانده است -

           ابراهیم می شود٬

                                    ریشه می شکافاند و ....
                                                                 و پر می گیرد!
تو می آیی و محیا٬در پیش پای تو قربانی می کند

          خودش را

                 و اسماعیل تعلقاتش را..

            و می شود متعلق به ـ توـ :                 «  محیای محمدی!  »
                                                   
               از تیره ی پسران خورشید!
                                           چقدر خواستنی...

 انتظار شیرین است...حتی برای منی که تو را تنها برای خودم می خواهم...
                                                                                          تنهای تنها!

 

BuZz 1:با نفسم در گیرم...کسی رام کردن اسب وحشی می داند؟!

BuZz2:نه پر دارم که پروازم به کویـــــــت          نه پا دارم گذار آرم به سویت
          خدایا چاره ی "فایز" همین است          نشینت تا بمیرد ز آرزویــــت

BuZz3: اللهم ارزقنا کربلا...!

                                                                

حسنا

به نام خدای آدمهای غریب!

از خیلی قبل تر ها چیزی یادم نمی آید...هر چه هست و جلوی چشم هایم می رود مال همین ۲-۳ سال پیش است  آنقدر پرنگ که انگار همین دیروز بوده...

آدمها نه به امید که به خاطرات زنده اند ـ مخصوصا اگر متولد ۵ مین ماه سال ۱۲ ماهه باشند ـ

جمعه عصر هامان ...صدای سنتور دل تو را باز می کرد و مرا بدجوری دلگیر ، تو از زدن هایت به وجد می آمدی و من لذت می بردم.....تمام عصر های جمعه ام را دو دستی دادم به تو ..به اینکه بعد از کلاس مسخره بازی در می آوردیم و اگر از آن مکان تازه کشف شده مان  هویج بستنی نمی خوردیم حتما یک دانه ساندیس مهمانت می شدم..این خاطرات هنوز پیش چشمان تارم جان نداده اند که خاطرات تابستان جان می گیرد

یک مسافرت ۱۵ روزه ای که من هم اتاقی تو بودم...آنقدر از یادش پرواز می کنم که اگر نازی جون (مامانیم)آرام توی گوشم نگفته بود که اگر گریه کنی بابا دلش می سوزد...رود راه می انداختم....باز هم باید قورتش بدهم..خیالی نیست!

به این فکر می کنم که امروز خیلی غریبم..درجه غربت از تنهایی گذشته...بدون تو ، بدون تویی که تمام روز های زندگیم پر است از خاطرات ریز و درشتت...

عید 86 ..کرمانشاه!

حسنای خوبم ...بدون اغراق که تماام امیدم بودی ...علی را فراتر از یک خواهر دوست دارم اما  خواهر صیغی متفاوتی از باب دیگری است ..برای منی که طعم شیرین حضور خواهری مثل تو را چشیده ام ...بدون تو نمی دانم طعم تلخ را تاب می آورم یا نه؟؟
پرنده ی خیالم پر می کشد به همین چند ماه پیش به سحر های ماه مبارک ...به اینکه ...(وااای یازهرا محیا داره خفه می شه!!)

چقدر تند و سریع عروس خانوم شدی ..۲-۳ ماهه و حقا که دامادت خوب برازنده تو است...

آنقدر از اتفاقات زندگیت خوشحال بودم که این چند ماه را نفهمیدم جه جور گذشت ..عقد..عروسی ...و حالا رفتنت..امان از امروز صبح که  هر چه کردم اشک هایم مهار نشدند..هر چه کردم بغض از گلویم پایین نرفت ...از پشت شیشه ها برایمان دست تکان می دادی ...بابا پشت سرت دعا و قرآن می خواند. ..و من پشت سرت کاسه آب که نه ..رود آب می ریختم...

پشتت که به من بود...وقتی امیر حسین بی تابی می کرد و تنها در میان آغوش تو آرام می گفت ..وقتی حواست رفته بود به اشک های معصومانه اش٬به دست های کوچکش که دور گردن تو را سفت چسبیده بودند...آرام دلم را که چند روز ی بود برای تو  کادو پیچ کرده بودم سنجاق کردم به گوشه ی ساکت...که اگر من اینجا  بدون تو بی دل بمانم صد بار بهتر است که تو آنجا دور از همه ی ما ـ دل ـ کم بیاوری...

عزیزم..یکدانه خواهرم ٬ دوستداشتنی ترینم..خوبترین دوست آشنایم..حسنا ی قلب کوچکم!

می ترسم از  دیوانه شدنم از اتاق خالیه تو ..از بوی عطر ت که هنوز توی اتاق موج می زند..می ترسم از تمام خاطراتم و آینده ی بدون تو.....۵-۶ سال کم نیست  برای منی که باید هی بغض قورت بدهم ..چشم های سرخ بابا را ببینم..و های های گریه های نازی را بشنوم....

قلبم درد می کند ...تیر می کشد ..خودش هم نمی داند باید چه کار کند ..از موفقیت هایت ببالد...صبر کند ..یا خون بگرید؟!!؟ این سرخ کوچک تکه تکه ام را زیاد دعا کن!

من٬ محیا..کوچکترین خواهر تو!

همیشه به یاد توام ...پشتت می ایستم و برایت دعا می کنم!

 

BuZz 1: در شرف انفجارم!

BuZz2:(کمی اختصاصی ) من اما محیا را دوست ندارم!

BuZz3: کمکم کنید ٬ حتی با یک دعای کوچیک!

 

 

عشق بازی با حسین!

یا سلام!

سلام بر تو و نیزه ای که حامل توست    به محملی که درونش تمامی دل توست

سلام بر تو بر زلف عــنبر افشانــــــت      نــــــــگاه غم زده ی زینــــــــب پریشانت

..

زینب

دردانه ی خانه ی علی یگانه ی حسین یاور حسین و حسین در پیکره ی تانیث...

زینبی که عشق خداست و خدای عشق

زینبی که خواهر است

                       مادر است

                               سرباز است

                                        پیامبر است

                                                 پرستار است

زینبی که زینب است...حقا که زینت پدر!

زینبی که هاجـــــــــر می شود میان خیمه گاه و تل زینبیه اش  اما نه برای یافتن آب که یار می طلبد و تاریخ را پیش چشمان به اشک نشسته اش دوره می کند....زینبی که میان قتلگاه تنها حسین را نمی بیند زهــــــــــــــــــــرا(س) را میان درب و دیوار  علی را شمشیر بر سر حسن را جگر شرحه شرحه در طشت می بیند.

زینبی که به قدر تمام پیامبران عالم رسالت بر گردن دارد...به اندازه ی تمام عالمیان داغ بر گردن می کشد...

و زینبی که جاودانه باز هم می ایستد!

زینبی که کربلا بر گرد وجود نازنینش می گردد...زینبی که در تماما آن چند روز تاریک تاریخ نور می شود...
زینبی که حق خواهری را تمام می کند و رسالت پیامبری اش را به اتمام می رساند...

زینبی که عشق است ..عشق است عشق...

و مگر می شود از زینب نوشت از خانمی که محبوبه الله است...؟؟!

و ابوالفضل

برادر ..یاور.... شیعه.... مرید.... مراد...

برای از او نوشتن در تمام گنجینه ی بی گنج کلماتم هیچ ندارم.....تنها می دانم که اورا و دردانه خواهر غم دیده اش را آنچنان دوست دارم که هیچ کس را نه به اینگونه...

 

..

 

‌َBuZZ 1: نمی دانم سرش چیست که در تمام سختی های ناگهانم «یا ابوالفضل» آنچونان به فریادم می رسد که آب ماهی دور افتاده از آب را.

BuZZ2:نمی دانم که معمایش چیست در سلام زیارت عاشورا اگر «وابوالفضل العباس اخ الحسین » را نگویم به دلم نمی چسبد هر چند که تمام سلام های زیارت به اوست..

السلام علی الحسین

و علی علی بن الحسین و

و علی اولاد الحسین..

وعلی اصحاب الحسین..

و علی ابوالفضل العباس اخ الحسین...

 

اما بی رحمی است که از میان این عالم آسمانی تنها حق انتخاب ۱ نفر را داری...هرچند که بی اراده این قانون شکست شد.

باید انتخاب کنید بزرگی که وجود کوچکتان با او آرامش می یابد..با او عشق می کنید!

دعوت به عشق بازی از:

پله پله تا ملاقات خدا   (خودشان هم تکلیفشان را نمی دانند!)

ستاره ی آسمانی   (منتظر برقی صاعقه ایی چیزی برای نوشتن!)

چتر (پست بعدی حتما عشق بازی می کنند.)

ماه ناتمام (هنوز جواب نداده اند!)

کشکول جوانی (یک کوچولو اما عمیق نوشته اند!)

سوتک (قرار شده در اسرع وقت بنگارند!)

 

 با تشکر از :

عشقی

 

این شعر به زبان الکنم  دفعتی جوشید:

از باغ الهی و سپـــــــــــــــــــــیدش به صد امید

در دانــــــه دو گـــــــــــل کرده فدا حضرت زینب(س)

 در یار چه دیدســـــــــــــت به هنگام ملاقات برادر

جز عشق دهن باز نکرده است خدا حضرت زینب (س)

بر روی زمین جنگ چرا؟ صحنه ی ببریدن یک گل

در عرش به جد یا ابـــــــتا کرده صدا حضرت زینب (س)

گفتند که صبر است همه مسـئله آموز مقامـــش

با صبر چه کـــرده اســــــــــــت دلا حضرت زینب (س)

....

محرم ۱۴۲۹

 

BuZZ3: کاش این هفته دیر بگذرد..کاش این هفته پ ن ج ش ن ب ه نداشته باشد...کاش!...بارانیم و می دانی!...کمک ..کمک ..کمک!

سلام من به محرم..

 

به نام خدای محرم ۱۴۲۹..

 

سلام من به محرم...

ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا

                                                   بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش

                                                   بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش

سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی

                                                  به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی

سـلام من بــه مـحـرم  بـه کـربـلا و جـلالــش

                                                  به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش

سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب

                                                  بـه بــی نـهــایــت داغ  دل شـکــستــه زیـنـب

سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل

                                                  بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل

 

 

عالم 12 به بعد!

 

به نام خدای دیوانگان!

 

داشتم ابن نوشته قبلیمو می خوندم گفتم من عجب اعجوبه ایی تو ی نوشتن هستم خوب رو زمین موندماااا….هییییییی داریم برا آخربن بار تو تابستون 86 میریم مسافرت ..کجا حالا؟ کرمونشاه …ما که خارجی شدیم حالا بزار اینجام بریم نگن اینا تو ایران اصلا سفر نمی رنو فقط تو کار جهان گردین!!چون این انگا اصلا به ما نمی چسبه ..خب مام مثه بقیه زحمت می کشیم …خود معتاد من!از بس خونه داری کردمو یخ حوض شیکوندم دستام پینه بسته بزار بدم ببینی:

خب شیشه کامپیوترت نمی زاره!!!

ایناها این اعصاب منه….کلیشه شده؟ خب بشه!کجامون کلیشه نیست که این به جامون نباشه…حالا این جامون کجامونه؟

حمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!!
داشتم می گفتم….هی حالا بحث وبکشین به جاهای باریک …رشته ی کلام منم پاره کنین…خانوم اون بچتو بیر بیرون خب خقه شد بس که جییییغ کشید واسه خودتون می گم وگرنه پرده گوش ما که کارش از این حرفها خیلی وقته گذشته…

من معتاد ..محکوم می کنم…می بینین ترخدا؟؟ نفت سر سفرمونونه؟؟؟من معتاد شدم  …دنبال مقصرین؟؟ دکتر جون!!!به همین راحتی..بنزین سهمیه بندی می کنن!!! بابا آدمای بی _پر_ کار جای این کارا بیاین به مصائب من برسین…منی که اینهمه بهتون رای دادم…کی؟؟؟چرا گیر و میدین ها؟؟ مهم اصل مطلب به معتاد دست نیاز به سمتتون دراز کرده..اینه رسمش اصلن می دونین همه ی این مشکلات منشاءش چیه؟ اینه که آقا جان آزادی اندیشه بی ….. نمی شه!! چی میشه اونوقت؟؟…ای بابا من هی می گم پای منو وار د این مسائل نکنین کو  گوش شنوا؟؟

من میش پیغمبر ، مظلوم اصلا کجام به ریخت کربه سیاسیت می خوره؟علوم سیاسی؟؟من؟؟ کیلو چند؟جدی گرونه؟؟ هی سر کار بزارین…البته می دونم که بسی از بیکاری بهتره ها…..اِاِاِاِاِه..ولم کنین آقا جان….این اراجیفی که من می نویسم اصلا و ابدا تقصیر من نیست …ریشه اش بر می گرده به نوع خلقتم که 12 به بعد کانال عوض می کنم ….!

 

به قیافم نمی اد اینقد سر خوش باشم؟!

 

کمی از ۱۲ گذشته...شهریور ۸۶

 

 

 

BuZz1:محرم نزدیک است فقط ۱ ایستگاه جمعه فاصله...کوله هامان را ببندبم قافله برای چند نفر صبر نمی کند...

 

BuZz2:گاهی ۱۲ به بعد اتفاقی کانالمان می افتد روی خط اصلی...حواسمان باشد!

پدر...

خاک را از  روی خورشیدم فوت می کنم هنوز برای مردن زود است..خیلی زود!


به نام تو تک رازدار!


تو کوه بودی من تکیه ام همیشه به تو

حالا کجاست سرو سهی قامت تنت؟

من در میان دشت بلا زیر آفتاب

جانم خودت بگو که کجا سایه ی سرت؟

باور نمی کنی تو زما رفته ای ولی

من در کنار خاک تو ـ نزدیک مادرت ـ

می نالم از غم و می سوزم از غمت

بابا ببین که چه آمد به دختــــرت

من بی تو هیچ دخترکی کز خلا پر است

کاشم که پر کنی ـ وجودم ـ تو از برت

شاعر نبوده ام تو خودت شعر بوده ای

حالا که رفته ای شده ام در سرودنت

یک شاعر غمین جوان در پی کلام

وز بهر وصف گفتن آن روی و صورتت

بابا به اوج رفته ای و شادو خوب و خوش

اما زمین غمین و نمور از نبودنــــــــت

اینجا نشـــــــانیمان قعر این زمیـــــــن

من دختری که مرد ـ دمی ـ از ندیدنت...


پ.ن:

پدری مرد..آنقدر دلم سوخت که بی اراده کلمه ها بیرون آمدند!

 

 

 

بهشت

و اویی که خواهد آمد....

اینجا سرزمین خداست....ناحیه شما..میان سرمای سردپائیزی گرم گرم!

اینجا سفارت آسمان است بر روی زمین....به شیوه ی افلاک اداره می شود....خاکیان اینجا گرد و غبار از تن می تکانند و راه پرواز می آموزند.....اینجا قطعه که نمی توان گفت ،تمام بهشت  است!

می تکاند

.
.
.

می ریزد

.
.
.

می شکند

.
.
.
و می رسد.
.
.

 

اینجا بی لیلی همه مجنونند!

 

**به بوی مژده ی وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشــــــــــــــــــن چشم

***آقای با وفا...آقای مهربان....آقای مهمون نواز...ای تماااام برکت کشورم ..میلادت سبز...

آقا جان..دریابمان...

السلام علیک با علی بن موسی الرضا....