|
چشم هایم را که باز ِ باز ِ باز می کنم می بینم که توی مسافر خانه ی هجدهم افتاده ام ـ بالاخره ـ!
بعد از پشت سر گذاشتن کلی سال خاطره های تلخ و شیرین.. با پاهای طاول زده از سختی ها و خاطر شاد از تمام شیرینی ها... چشم هایم را که باز می کنم ، پلک می زنم و هی تقویم را بالا و پایین می کنم که جدا ۱۴/مرداد/۸۸ هم گذشت؟! از هفتاد که نه از هفتاد و شش شروع می کنم به ورق زدن تمام روزهایم: از روز اولی که توی مامان بازی هابم شدم همسر شهید
۲: اینم نمی دونم چرا.. ۳:فکر می کنم دیکته بود. ۴:علاوه بر بازی کارای دیگه هم می کردم!!!!! اهم BuZz1: شاید دیگر هیجوقت ننویسم!
BuZz2: دست هایی را که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند،سپردم به جناب حافظ: "تا چند همچو شمع زبان آوری کنی پروانه ی مراد رسید ای محب خموش... پروانه ی مراد رسید ای محب خموش... پروانه ی مراد رسید ای محب خموش... پروانه ی مراد رسید ای محب خموش... پروانه ی مراد رسید ای محب خموش... (جمعه ۶/۶/۸۸)
BuZz3: نقطه ی عزیز..بابت توجه ات بی نهایت ممنون..من دوست تر داشتم که پرچم کشوری که الانه توش هستی کنار اومدنهات باشه تا مطمئن شم از رسیدنت.
هرچند دیر اما،باز هم ممنون!
|
|
+ نوشته شده در
88/05/22ساعت 20:21 توسط محیا |
|
|
هو الحق. خدا می داند که چقدر دردآور است به ثمر ننشتن آدم ها،به بیراهه رفتنشان..آدم هایی که دوستشان داشتی،آدم هایی که یک روز قبولشان داشتی..
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند جمال چهره ی تو حجت موجه ماست BuZz1: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
|
|
+ نوشته شده در
88/04/20ساعت 2:37 توسط محیا |
|
|
هو الحق.
در هر حالتی که باشد،افتخارمان اینست که از "حق " حمایت می کنیم. -نقطه-/
|
|
+ نوشته شده در
88/03/22ساعت 18:51 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |