تبليغاتX
آسمانی

به نام خدای تو

وباز به برکت آفتاب وجودت........

به ما گفت باید یک زندگینامه بنویسید!!

 

***************************

تنها چیزی که یادم می آید یک جاده ی خاکی پر پیچ و خم و پر از چاله است!

من را گذاشتند اول این جاده گفتند  یک بسم الله بگو و برو!من تازه نفس هم با آخرین توان شروع کردم

به راه رفتن وقتی توی این جاده بغض می کردم و گریه ام می گرفت همه با اسم شما من را آرام می

کردند وقتی مریض می شدم با آبروی شما برایم د عا می کردند ...از آن زمانها خیلی گذشته من هرشب

و روز هر دقیقه و ثانیه راه می رفتم تا سال از این جاده پیمایی گذشت..!الان توی این جاده تنها تر

شدم خودم تنها راه می روم!جاده های جدیدخیلی خطر ناکند!! همیشه با تابلوی خطر سقوط از دره

مواجه می شوم ...گاهی که دیگه از تنهایی خیلی دلم می گیرد دوباره اسم شما را می آورم.... هر

موقع نزدیک جاهای خطرناک می شوم با آبروی شما دعا می کنم..از خدای شما و خود شما کمک

میگیرم ! تاحالا که خیلی کمکم کردید تا حالا خدا را شکر نه از دره افتادم پایین نه تصادف کردم!!گاهی که

بین یک دو راهی گیر می کنم و در شرف گم شدنم بازهم تنها قطب نمای همیشه گی ام اسم

شماست یک یا مهدی می گویم و ازجاده یاصلی سر در می آورم...!!

پیش خودم می گویم تا به حال که شما را ندیدم ولی به هر حال مسجد جمکران را که دیدم... تاحالا

صدای شما را نشنیدم ولی شما را که صدا زدم تاحالاگوشهای من جواب شما را نشنیده ولی جوابم را

که یکجوری گرفتم تاحالا که عطر آغوش شما را که احساس نکردم ولی گل نرگس را که هزار بار بوییدم..!!

ولی آخر مهربان تنها همسفر

می شود با چشمهایم شمارا ببینم؟ با گوشهایم صدای گرمتان را بشنوم و آغوش پر مهرتان را احساس

کنم؟!!

می شود یک بار دیگر هم برایم دعا کنید؟!دعا کنید که زودتر بیایید!!به خدا همسفر ندیده جاده های

باریک و خطرناک شبها ی سرد خیلی سخت اند!!!!

+ نوشته شده در  85/02/04ساعت 15:57  توسط محیا |