تبليغاتX
آسمانی

به نام خدای روان نویس این خاطره!!

روان می نوشت صاف و ساده و بی آلایش .دوستدارن زیادی داشت کتابهایش پر مخاطبترین کتابهای سال بودند.

نسل جوان حرفهایش را می فهمیدند خوب هم می فهمیدند.میخواست برود حلبی آباد شاید جنوبی ترین نقطه شهر .میخواست مشکلات مردم را برای مخاطبانش خوب و روان توضیح دهد و رفت.

ورفت و دید که دستانش  تحمل وزن روانویس را ندارد وقتی که می بیند زنی  یک کیلو میخ کج و کوله را فقط برای ۱۰۰ تومان صاف می کند .

دید که روان نویسش روی کاغذ نمی چرخد زمانی که با تمام وجودش فقر و بدبختی را احساس می   کرد.فقر....

روان نویس

قلبش شکست و فهمید با قلب شکسته نمی شود روان نوشت فهمید که مشکل های مردم حتی روی کاغذ هم روان نمی شوند حتی روی کاغذ.......

+ نوشته شده در  85/03/27ساعت 22:56  توسط محیا | 
خدای مهربون

آسمان آبی خواهد شد

چشمانت راهی خواهد شد!

  خواهد  رفت!

یادت هست؟

چشمانت بی پروا ابری شد چشمانت....

و تو بارانی عاشقانه خواندی : چشمانی رویایی  نورانی  روحانی

سوز می خواندی

درد می گفتی

آه می بردی

چشمانت خندیدند

و تو بارانی تر   باز هم می خواندی

*******

چشمانت پریدند

قلبت را بریدند

روحت را دریدند

و تو این بار

باز هم بارانی

سوز می خواندی

درد می گفتی

آه می بردی!!!

+ نوشته شده در  85/03/17ساعت 0:33  توسط محیا | 
 

به نام خدای نام های خوب

ای شما!
ای تمام عاشقان هر کجا!

از شما سوال می کنم

نام یک نفر غریبه را

در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟

یک نفر که تا کنون

رد پای خویش را

لحن مبهم صدای خویش را

شاعر سروده های خویش را نمی شناخت

گرچه بارها وبارها

نام این هزار نام را

از زبان این و آن شنیده بود

 

یک نفر که تا همین دو روز پیش

منکر نیاز گنگ سنگ بود

گریه ی گیاه را نمی سرود

آه را نمی سرود

شعر شانه های بی پناه را

حرمت نگاه بی گناه را

وسکوت یک سلام

در میان راه را نمی سرود

 

نیمه های شب

نبض ماه را نمی گرفت

روز های چارشنبه ساعت چهار

بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت

 

ای شما!

 ای تمام نام های هر کجا!

زیر سایبان دستهای خویش

جای کوچکی به این غریب  بی پناه می دهید؟

 

این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را

در میان خویش

           راه می دهید؟

قیصر امین پور

+ نوشته شده در  85/03/01ساعت 12:49  توسط محیا |