|
به نام خدای غروب ها!
پیرمرد چشمهایش را بسته بود سرش را به دیوار تکیه داده بود و زیر لب زمزمه میکرد: چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی صدایش شاید مثل یک تلنگر مثل صدای تند یک زنگ شیشه ی دلش را شکست تمام قوایش را از دست داد توان ایستادن نداشت همانجا نشست جایی که نشسته بود نمای خوبی داشت گنبد سبز نور تاریکی...! نمی دانست چگونه خودش را آرام کند اول باری بود که اینچنین می شد حتی توان فکر کردن را هم نداشت ... چشمانش را بست و بی اراده شروع کرد: تمام تنش یخ کرده بود اما صدای مهربان پیرمرد همچون هوای گرمی به سرمازده ی تاریک جان می داد! پیرمرد می خواند: خلیل آتشین من تبر بدست بت شکن خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی گریه اش گرفت نمی خواست گریه کند اما موج بغض بد جوری به زلال چشم هاش می کوبید و توان مقابله نداشت جوان فهمید که می تواند تکه های دلش را بچسباند! چشمانش را دوباره بست و از اعماق وجودش فریاد کشید که گوش هیچ بشری نشید اما آنقدر بود که به آسمان برسد و رسید شروع کرد به اشک ریختن از خودش بدش می آمد حالش از احوالات قدیمی اش بهم می خود ۲-۳ بار خواست بالا بیاورد اما ترسید که تکه های دلش را هم روی زمین بریزد! جوان با قیافه ی خاصش توی حال و هوای خودش بود که صدای خنده های مضحکانه ای قلبش را نشانه رفت و بدجوری زخمی شد.... دوباره صدای آرامش بخش پیرمرد برخاست و همچون مرحمی جانبخش به روی قلبش نشست: برای عده ایی ولی چه خوب شد نیامدی.... |
|
+ نوشته شده در
85/04/28ساعت 11:8 توسط محیا |
|
|
به نام خدای چوب های سوخته!
چند روزی بود کبوتر بی تاب شده بود مثل همیشه دانه هایش را که می خورد نمی رفت!می نشست پای پنجره روی آن طاق کاهگلی و معصومانه نگاه می کرد! چشمانش داشت گرم می شد می دانست آرامش آن خانه کار خودش را کرده است!! داشت فکر می کرد هنوز داشت فکر می کرد که صدای عربده ی بلندی فکرش را شکست نمی توانست خوب ببیند دود و آتش نمی گذاشت! میان آتش گاهی چادر سوخته می دید گاهی اشک های چشمهای معصومی گاهی بزق نگاه پر گناه مردی را !!!همانجا بود....همان جا بود که طناب را هم دید....... دیگر چشمانش یاری نمی کرد چشمانش دوباره گرم شد این بار نه بخاطره آرامش که گریه امانش را بریده بود....سرش بزرگ شده بود بوی چوب سوخته، گوشتِ.....مشامش را پر کرده بود دنیا می چرخید و کبوتر برای همیشه آنجا ماند شاید هم مرد!!! |
|
+ نوشته شده در
85/04/07ساعت 23:15 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |