|
به نام خدای نبوت
آمده بود برای اینکه با تو تنها باشد،مثل همیشه خودش باشد و تو نه، اینبار می خواست فقط تو باشی و تو ، حتی خودش هم نباشد فقط تو و تو و تو به دعوتت لبیک گفت ، آمد در آغوشت و غرق در حضورت شد. دیگر آنجا محمدی (ص) نبود،همه حضور تو بود. چهل شب فقط تو باشی و بس،قداست تو ،نور تو، رحمتت و رحمانیتت،چهل شب تنها سخن به میان آمده یا رباه باشد و بس! هدیه ی این وصال شورانگیز،این حضور جاری شیرین آمدن جبرئیل بود در حالی که زمزمه می کرد: که باغ ها همه بیدار وبارور گردند! بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید به آشیانه ی خونین دوباره برگردند بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت که اوج موج طنینش ز دشتها گذرد.......... و محمد(ص)خواند...آیه به آیه،سطر به سطر،تصویر به تصویر. او نور می خواند و جهالت تاریک می جنگید،او می خواند بر دستهای علی (ع)،بر پهلوی فاطمه(س)،بر جگر حسن(ع) ،بر گلوی حسین(ع)....... او می خواند و جهالت می جنگید....او می خواند و می ماند و می ماند.....
|
|
+ نوشته شده در
85/05/30ساعت 16:52 توسط محیا |
|
|
به نام خدای آفتاب!
زندگی سخت و طاقت فر سا شده بود همه ی کارها گره خورده بود همه ی دل ها گرفته بود همه در ها قفل شده بود و مردم مانده بودند با هزاران در بسته!با هزاران قفل!!! تا هنگامی که تو آمدی تو آمدی ای روشنایی بخش بوم تیره ی دنیاو ابر تیرگی از تمام صندوقخانه ی دل ها رخت بر بست!
|
|
+ نوشته شده در
85/05/11ساعت 13:58 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |