تبليغاتX
آسمانی
 

اینجا محرم است .

...دست توان نوشتن

ندارد اما چشم چه خوب ادا می کند این

 حق را....

+ نوشته شده در  85/10/29ساعت 23:22  توسط محیا | 

 

 

 هو ستار العیوب!

 

عیدمون میارک باشه !!امروز دستهای امام علی بالا رفت و کاش روزی برسه که دست های ما هم با لا بره!!

 

 

 

ماه من!

 

1)     
 می گن خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره ... اما همه ی قصه ها ی خونه مادر بزرگه تموم شده بود و ما  دوتا از اطفال این خونه تصمیم گرفتیم برای پر کردن اوقات اضافی(از دست این شهرداری که هیچ فکری واسه اطفال نمی کنه.......همینه دیگه...دست به این کارا می زنن ..)یک قصه دیگه بسازیم این بود که طی یک عملیات بسیارفرح بخش رفتیم سر کوچه واز طبق جنابی که داشت گردو می فروخت 2 عدد گردو به صورت مخفیانه برداشته و با سرعت نور به خانه برگشتیم......لازم به ذکر است که پدر طفل مذکور پول اون دوتا گردوی مسروقه را پرداخت کرد!

2)      این اعتراف یکی از وحشتناک ترین اتفاقات خونه ی مادربزرگه س همون دو طفل مذکور که در اعتراف شماره ی یک یاد شدند اینجا بسی بزرگتر شده اند!ماجرا اینگونه اغاز شد که حدود پانزده دقیقه زودتراز کلاس بدنسازی بیرون امدیم و تصمیم گرفتیم یک دو عدد قیفیه خامه ای خورده و بعد به خانه ی مادر بزرگه برگشته و از ماجرا لذت ببریم.... طبق عادت های دوران طفولیت در انجام کارهای مخفیانه خنده های هیستیریک ما را رها نمی کرد (با ید داخل پرانتز عرض کنم که بنده عشق کفشای پاشنه تق تقی بودم و همیشه می پوشیدم...)در اثنای این خنده های هیستریک با کفشای پاشنه بلند از خیابان با سرعت خیلی زیاد عبور کردیم و یکی از اطفال در این بحبوحه احساس کرد که یک چیزی غیر عادی او را می ازارد به اطراف خیره می نگرد و متوجه موجودی بس مضحک در جوی ÷ر اب می شود دقت که می کند می فهمد که چهره برایش سخت اشناست .....پس از گذشت ثانیه هایی درد اور متوجه می شود که به جای خوردن قیفیه خامه ایی باید این موجود ابکشیده را تا خانه همراهی کند!بایداعتراف کنم که اب تا ژرفای بینی مبارک هم نفوذ کرده بود!

3)      در دوران خردسالی بشدت مرید اسباب و لوازم بزک بودیم به طوری که هر زمانی که مام گرام از خانه بیرون می شدند ما سر کمد ایشان رفته و....بله صفایی به ظاهرمان داده وبس لذت می بردیم!و ایشان هر گاه وارد خانه می گشتتند بر می خوردند با دستمال هایی رنگ و وارنگ و گه گاه با لوازم بزک شکسته...شنیده ایم که این امر در خانواده مان بسیار بوده طوری که جناب برادر اثار هنری بسیاری با این اسباب بر روی دیوار ها خلق کرده اند.!که از موزه لور فرانسه هم برای خرید پیشنهاداتی به ایشان شده بود اما بسوزد پدر عشق به وطن..!!

4)      در دوران منحوس راهنمایی با مدرسه گرانقرمان راهی مشهد شدیم!کوپه های چهار نفره!سیاست بزرگواران ناظم به این ترتیب بود که دوستان شیطان را در کنار کوپه های معلمان گذاشته تا ارامش یابندو ما نیز شامل این امر مهم گشته و درست در کنار کوپه  بزرگوار معلمانمان بودیم از دیگر تدابیر امنیتی این بود که همه قبیل کار ها از wc گرفته تا شب بخیر گفتن به دوستان تا قبل از ساعت 11 باید به پایان می رسید > ماو دوستان که به خاطر جو شدید حاکم از گذر زمان اطلاع نیافته درست در ساعت ۳۰/۱۲ دقیقه همگی راهی موال شدیم و با چشمان پف کرده ی ناظم مان مواجه شدیم و ایشان ما را به رسم ادب تا در کوپه همراهی کرده و با یک چشم قره ی ملیح راهیه تخت هامان....بعد از گذر این حادثه  خواب از کله ها پریده بود و چشمهامان از حدقه بیرون شده بود تصمیم گرفتیم به شیوه ی عصر سنگ با دوستان در کوپه یبغل ارتباط بر قرارکنیم این بود که شروع کردیم به کوفتن دستان جلیل القدرمان به در و دیوار کوپه و خدا را شکر دوستانمان در کوپه ی بغل از خواب ناز بیدار شده و شروع به برقراری ارتباط با ما کردند!حدوود ساعت سه بامداد احساس کردیم کسی به در می کوبد چون در اوج ارتباط بودیم صداهای دیگر را به سختی میشنیدیم این بود که اعلام اتش بس کرده خیلی با ارامش پرده را به کناری  زده  سه اموزگار زحمت کش را در روبروی خود دیده و در حدود سی ثانیه با ایشان در حالت بهت چشم تو چشم شدیم سریع پرده را به حالت اولیه بر گردانده چراغهارا خاموش کرده و خود را به خواب زده و تا صبح در حال درازکش به صحبت های بی پایه و اساس پرداختیم...این را در اخرامر بگوییم که فردا صبحش با حالتی کاملا حق به جانب منکر تما م اتفاقات مذکور شدیم!!

5)      این اعتراف هم خیلی به ما حال داد:اینبار با مدرسه ی محترممان (علیه السلام)( دبیرستان) به دماوند !به باغ ناظممان!رفتیم شب بود و هوا بسیار رعب انگیز ما و جمع مکرم دوستانمان نشسته بودیم بر روی پله ها و داشتیم از موجودات  ماورا صحبت می کردیم جو حاکمه بسیار وحشتناک بود ناگهان نوری  بس باریک از لای درختان به سوی ما امد دوستان با تمام وجود فریاد کمک بر اوردند و با سرعتی مثال نا زدنی راه فرار در پیش گرفتند و لی ما بر خلاف میل درونی محکم ایستادیم و فریاد کشیدیم:کیه؟؟!؟!؟!؟!ناگهان طرف با لهجه ای بس شیرین و اشنا (همان لهجه راکه بار ها و بارها در هنگام عبور از ساختمان ها ی نیمه ساخته شنیده اید و شنیده ایم!!...متوجه نشدید همان شعر معروف خانه بخانه گشتیم...!!!!) جواب گفتند که نترسید من ام!!!! در همان لحظه که بنده  از جواب ایشان پکیده بودم ناظم مقدسمان اعلام کردند که خانومم با مرد نا محرم صحبت نکنید!! و ما به اشتباهمان پی بردیم و ...!!!! نا گفته نماند که شب در رویاها ی صادقه مان چقدر خواب پوست کندن مرغ دیدیم و مرد نا محرم !(مدرسه ی ما(علیه السلام) لا زم دیده بودند برای اشنایی ما با مسائل خانه داری  به ما طریقه ی پختن آش بیاموزند!هر گروهی پی کاری بود و ما پی پاک کردن قطعه قطعه کردن مرغ ها!)

!!

 

 

 

بیش تر از این راه نداشت!!

 

 

+ نوشته شده در  85/10/18ساعت 11:41  توسط محیا | 
 

به نام خدای مهربان امام!

هوا بدجوری سوز دارداستخوان هایم یخ زده اند هر چه شال و کلاه کرده ام فایده ندارد سجاده ام را پهن می کنم......

*

سجاده را پهن کردم بدجوری شلوغ بود اگر این ساعت نمی امدم جا گیرم نمی امد مانده بودم رو به کدام طرف بنشینم!

*

 رو به قبله نشسته ام احساس تنهایی می کنم نیم ساعت یپش کتاب ارمیا را خواندم دلم پر شد تصمیم گرفته ام دعا را تنها بخوانم مفاتیح را باز می کنم اسمان صاف صاف است!

*

 

اسمان داشت ابریی می شد همهمه بود همه منتظر شروع دعا بودند ...دعا شروع شد:الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع

*

 

ولا لعطائه مانع غرق شدم ولی حیف اینجا نمی شود ناله کرد ضجه زد فریاد کشید دلم تنگ شده همه ی فریاد هایم کور می شوند در تنگ راه گلو...دوست دارم بمیرم!

*

می مردم و زنده می شدم با فراز های دعا !حال و هوایی داشت نمی دانستم دل به کدام سمت بگیرم و ناله کنم حتی نمی دانستم بلند بگویم یا ارام، اینجا اسمان دل همه ابی است!

*

 

ابی است اسمان ولی دود الود اشک امانم را بریده است دلم پر می کشد به همین چند سال پیش به همان رویای شیرین عرفه به بین الحرمین به......!**

 

+ نوشته شده در  85/10/09ساعت 13:51  توسط محیا |