|
به نام توی مهربان من!
شروع مبهمی دارد این سفر خدا عاقبت همه ی مان را بخیر کند! از همه جاکه رانده و درمانده شدم مثل هزاران بار قبل متوسل شدم به خودشان و ایشان هم انگار که مرا عادت داده باشند دست لطف بر سرم کشیدند ودعوت نامه را با محبت گذاشتند توی سفره ام!خیلی کتابها خوانده ام و خیلی چیز ها شنیده ام اما همه می گویند شنیدن کی بود مانند دیدن؟!تا ندیده باشی نمی فهمی! تا حالا خیلی پیش امده دعوت نامه هایی که از انها زیاد شنیده باشم اما وقتی دیدم تازه فهمیدم! آخر ایشان همیشه شرمنده می کنند عصر یکی از همین روزهای دلگیر جمعه بود که گفتند غبار روبی اساسی می خواهی دم عید است.. مطمئن نیستم اما شنیده ام که می گویند این دعوت نامه ی ما ختم می شود به یک سرزمین خشک و گرم در جنوبی ترین نقطه ی جغرافیای عشق آنقدر انجا عجیب است که نخلها روضه خوانی می کنند و زمین و زمان اشک می ریزند!می گویند خاک حاصلخیزی دارد که تمام نهال ها انجا درخت شده بودند و می شوند تمام گیاهان انجا با صنعتی به نام صنعت عشق ابیاری می شوندو احتمال می دهند سرخی خاک و لا له ها و غروب آثار همان صنعت باشد! به حرفهای من نمی شود استناد کرد....گفته بودم که همه ی اینها را تنها شنیده ام ..!
*کاش پ ن ج ش ن ب ه زودتر برسد!!!برای فهمیدن مشتاقم!
!!!!!سال نو مبارک!!!!! ***از سیاه در امدیم***
|
|
+ نوشته شده در
85/12/14ساعت 16:22 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |