تبليغاتX
آسمانی
دلم گرفت ...نشستم کنار پنجره ..صدای جاروی پیرمرد توجهم را جلب کرد به آن طرف خیابان ،داشت برگ های پاییز را جارو می کرد، دلم سوخت ،وقتی که برگهای پاییز را میبینم همیشه دلم می سوزد آنقدر که می توانم پا به پایشان گریه کنم..بیچاره برگ هایی که از سرنخوت و غرور بهار مرده اند....برگهایی که سبزیشان را داده اند  به بهار تا همه بهار را به سبزی بشناسند و پاییز را.....

***

دلم شکست

***

خرد خرد،آنقدر که دست همه خون آلوده شد..همیشه از خون بدم می آمد چاره ایی نیست تکه های دلم را می ریزم دور!!!!

***

دوروغ و تکبر و ۲رویی ،سه تیر، با هم نشانه رفته اند به قلبم شما می گویید قلبم را هم بریزم دور؟آخر از خون بدم می آید!

 

 

سیاه پوش می شویم به عشقت بانو.

+ نوشته شده در  86/02/20ساعت 19:52  توسط محیا | 

 

.....وخدایی که در این نزدیکی است!

صدای کفش ها یش سراسر راهرو را گرفت ، بچه ها همه روی صندلیهاشان صاف شدند ،در باز شد، کاغذ از روی میز دختر روی زمین افتاد ،معلم وارد شد ،دختر به دنبال کاغذش می گشت کاغذ را پیدا کرد معلم سرفه کرد، دختر کاغذ را برداشت و مثل دیگران بلند شد ...چشم در چشم معلم ،معلم چشم غره ای رفت و دوباره صدای کفشهایش در کلاش پیچید، بچه ها نشستند .

لباس خوش دوخت روی اندام کشیده اش زیبا بود روسری ساتن قهوه ای به صورت سفیدش می امد سویی شٍرت درشت بافتش را در آورد، مارک  zara بد جوری توی چشم می زد ،شروع کرد به حرف زدن:"درس امروز ما درس زندگیه!توی خیابون زیاد تیزرهای تیلیغاتی دیدیم که روش نوشتند :ایرانی ایرانی بخر!به نظر شما این جمله تا چه حد درسته و اگه درسته برای رسیدن به این جمله چه کارها یی را باید انجام بدیم و چه کارهایی را نباید انجام بدیم!؟!"همهه ایی در کلاس برپا شد معلم با خودکارش بر روی میز زد، دستهای بچه ها بالا رفت، همه به نوبت حرفهایشان را زدند، ۵ دقیقه  به زنگ مانده بود، معلم دوباره خودکارش را بر روی میز زد، سکوت بر همه ی نیمکت ها حاکم شد ،دختر بلند شد و پنجره را باز کرد سوز سردی وارد کلاس شد ،معلم سویی شٍرتش را تن کرد بافت های درشت سویی شٍرت خودنمایی می کردند؛ همه ی نگاهها به معلم بود:برای اینکه بحثمون به به جایی برسه یه جمع بندی می کنیم بچه ها ما برای ارتقای سطح اقتصاد ی،فرهنگی برای پیشرفت همه جانبه ی کشور برای پایداری  خون همه ی شهدا باید به این اصل برسیم نه خارجی بخریم نه خارجی بپوشیم اگه آینده ی خودمون و کشورمون برامون مهمه باید یه کاری بکینیم که کشور برسه به اونجایی که شایستشه!باید موظب رفتارمون باشیم به خاطر همه ی چیزایی که بهشون وابسته ایم و مدیون!""زنگ خورد دوباره صدای کفش های معلم در راهرو پیچید با اینکه پنجره باز بود اما بوی kenzo هنوز زیر دماغ بچه ها بود ..دختر احساس کرد دلش پیچ می خورد کاغذ را محک توی دستهایش فشرد!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/02/14ساعت 14:53  توسط محیا |