|
به نام توی من!
خداوند گار جهان کن گفت و تو فیکون شدی. تو انسان گشتی ، خلیفه ی او در زمین...آغازت چُنین بود و اگر اراده کنی تو را هیچ پایانی نیست. پس بخوان و مستانه بخوان نام پروردگارت را در صبح و شام،آنچُنان که محــّــــمد(ص) خواند در آغاز هستی و جهان خلق گشت از نور خواندنش! خلیفة الله، ای خدای تجسد یافته،ای مسافر این چند صباح گذرا ، ای انسان! بزرگ جهان تو را چشم و دل و جان و عقل بخشید که راه یابی و سویش پر بگشایی و بالا تر روی از آن آسمان که مَلَک را بال از شرم و حضور سوخت! پس بخوان تنها مهربانترین را و بدان که دشمنان حق که بیگانگان حریم عشق که منکران حقیقت ،همه و همه راه گم کردگانند و ناسپاسان و بد مقصدی دارند و سخت گیر حسابرسی! تو ای نیک بنیاد..ای انسان! شکیبا باش و شاکر که اوست « خیر المَشکورین»! تو اگر قدمی آیی...او سوی تو هزاران بیش تر آید.. پس بیا ، بیا که بهشت برین جزئی ترین پاداش تنها برای پر گرفتنی از جانب توست. بخوان وعاشقانه بخوان... «واذکُُر اسم رَبِکَ بُکرَة و اصیلاة»
|
|
+ نوشته شده در
86/07/16ساعت 16:25 توسط محیا |
|
|
همه اش تقصیر قرص ها است!.. سرم گیج می رفت ...مور مور می شد....رنگم پریده بود...لب هایم سفید شده بودند شاید هم خشک...تمام بدنم درد می کرد....استخوان هایم تق تق صدا می داند ..حتی غلت هم نمی زدم...بی حال روی تخت افتاده بودم...عجب حس و حال عجیبی! **** چقدر کیف دارد که ادم هی مریض باشد ...توی تب بسوزد چشمان تیله ای ات تیله ای تر شود ...من گُر بگیرم...تو یخ بزنی..من داغ کنم ...قر مز بشوم..دستهای یخ تو آرامم کنند...کاش هر شب مریض باشم!...گفته بودم چقدر لبخند به چهرهی خشنت می آید؟!...غلت می زنم.. بیدار می شوی پاشویه ام می کنی!...نگران می شوی..راه می افتی...قرص می اوری...صبح نمی شود...کاش صبح نشود!..چشم باز می کنم...چشم باز می کنی..چشم می بندم ...چشم باز می مانی..مثل همیشه ات خیلی حرف نمی زنی: خوبی؟؟چرا انقده حال تو بده آخه!؟ **** صبح می شود....هنوز سرم گیج می رود..لبهایم هنوز سفید و خشک اند..بدنم درد می کند..می سوزم!صبحانه می اوری ...معجزه هم در عصر ما گه گاه اتفاق می افتد...تو یک چهارشنیه ی عجیب خانه ای!...لقمه می گیری...عشق قورت می دهم...حیف که بی حالم!...نه نه چقدر خوب که حال ندارم!...ظرف ها را هم می شوری ..به قول مادرت گربه شور می کنی ـنکن که کار می گذاری روی دستم!ـ پرتغال خریدی!فکر می کنم که شستیشان..نمی دانم!...می نشینی کنارم...آب پرتغال می گیری...توی این فصل پرتغال ها ترش اند ...گلویم می سوزد ...شکر می ریزی...با انگشت کوچکت همش می زنی...ملس می شود...ترش و شیرین!..قرص می اوری ...دوست ندارم!به خواب می زنم...بیدارم می کنی...غر می زنم ..چشم غره می روی...اخم می کنم.. بلند می شوی...نه نه به جان خودم می خورم...گریه ام می آید..دوست نداری گریه نمی کنم!...خواهش می کنم به مادرم زگ نمی زنی...خیالم راحت می شود ..بلندم میکنی..سوپ درست میکنم..سوپ می کشی..می نشینم..می خورانیم...لوس می شوم..بلند می شوی!!! نماز می خوانی...می دوم پشتت..تندش می کنی..می رسم!...تند تر می خوانی ...کیف می کنم! مریض می شدم ..بیدار می ماند...بیدار که می شدم می رفت...درد می کشیدم ۷ حمد شفا می خواند...نگاهش می کردم .اخم می کرد و می رفت!قرص می خوراندم ...نمی خوردم..می زد...می خوردم..دردم می گرفت گریه می کردم...می رفت ..هی قرص می خوراندم..خوب می شدم..روز از نو..! گریه میکنم...بلند می شوی...خوب تر می شوم ..دور تر می شوی...زود صبح می شود می روی....به زور بلند می شوم...می افتم به جان خانه...می دانم کیف می کنی...ساعت ۴ می شود..می آیی..سیم تلفن را می کشی...تلویزیون روشن می کنی...چایی می اورم ..تخمه می شکنی..شام می خوریم..اخم می کنی...تلویزیو ن می بینی ...چراغ خاموش می کنی با اینکه نشسته ام ..می خوابی!..می خوابم..زود صبح می شود..می روی..می افتم به جان خانه...ساعت ۴ می شود می آیی... همه اش تقصیر این قرص های لعنتی است...چشم دیدن چند روز خوشبختی ام را ندارند..چرا تلاش می کنند قرص محبت بسازند؟؟همین قرص های فعلی را نابود کنند..انوقت وقتی مریض می شوم محبوب می مانم!!!!...تقصیر این قرص هاست!!!
|
|
+ نوشته شده در
86/07/02ساعت 16:42 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |