|
خاک را از روی خورشیدم فوت می کنم هنوز برای مردن زود است..خیلی زود!
حالا کجاست سرو سهی قامت تنت؟ من در میان دشت بلا زیر آفتاب جانم خودت بگو که کجا سایه ی سرت؟ باور نمی کنی تو زما رفته ای ولی من در کنار خاک تو ـ نزدیک مادرت ـ می نالم از غم و می سوزم از غمت بابا ببین که چه آمد به دختــــرت من بی تو هیچ دخترکی کز خلا پر است کاشم که پر کنی ـ وجودم ـ تو از برت شاعر نبوده ام تو خودت شعر بوده ای حالا که رفته ای شده ام در سرودنت یک شاعر غمین جوان در پی کلام وز بهر وصف گفتن آن روی و صورتت بابا به اوج رفته ای و شادو خوب و خوش اما زمین غمین و نمور از نبودنــــــــت اینجا نشـــــــانیمان قعر این زمیـــــــن من دختری که مرد ـ دمی ـ از ندیدنت...
پ.ن: پدری مرد..آنقدر دلم سوخت که بی اراده کلمه ها بیرون آمدند!
|
|
+ نوشته شده در
86/09/15ساعت 20:58 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |