|
به نام نامی تو!
گفته اند که تو می آیی شمشیر بر سر خواهی گرفت رود خون جاری کرد و سر ها از بدن جدا خواهی نمود. ....تو مرگ ظلمی..همان عدل وعده داده شده! گفته اند که تو منتقمی ...منتقم خون هر به ناحق ریخته...و خواهی امد تو و سیصد و سیزده سپاه اهنینت... و من می دانم که می آیی..تو اجابت دعای هزاران ساله ی زمینی... تو اگر نیایی که وعدة الله صادق نمی شود... می آیی ..اما طعم شمشیر تو را هر سر گناه کاری نخواهد چشید.... تو می آیی و پشت تو فوج فوج فرزند آدم! تو می آیی و حیاة محیا را حیاة محمدی می کنی که مگر نه : اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؟ تو می آیی و محیا- که امروز درزمین ریشه دوانده است - ابراهیم می شود٬ ریشه می شکافاند و .... خودش را و اسماعیل تعلقاتش را.. و می شود متعلق به ـ توـ : « محیای محمدی! » انتظار شیرین است...حتی برای منی که تو را تنها برای خودم می خواهم...
BuZz 1:با نفسم در گیرم...کسی رام کردن اسب وحشی می داند؟! BuZz2:نه پر دارم که پروازم به کویـــــــت نه پا دارم گذار آرم به سویت BuZz3: اللهم ارزقنا کربلا...!
|
|
+ نوشته شده در
86/11/30ساعت 16:57 توسط محیا |
|
|
به نام خدای آدمهای غریب!
از خیلی قبل تر ها چیزی یادم نمی آید...هر چه هست و جلوی چشم هایم می رود مال همین ۲-۳ سال پیش است آنقدر پرنگ که انگار همین دیروز بوده... آدمها نه به امید که به خاطرات زنده اند ـ مخصوصا اگر متولد ۵ مین ماه سال ۱۲ ماهه باشند ـ جمعه عصر هامان ...صدای سنتور دل تو را باز می کرد و مرا بدجوری دلگیر ، تو از زدن هایت به وجد می آمدی و من لذت می بردم.....تمام عصر های جمعه ام را دو دستی دادم به تو ..به اینکه بعد از کلاس مسخره بازی در می آوردیم و اگر از آن مکان تازه کشف شده مان هویج بستنی نمی خوردیم حتما یک دانه ساندیس مهمانت می شدم..این خاطرات هنوز پیش چشمان تارم جان نداده اند که خاطرات تابستان جان می گیرد یک مسافرت ۱۵ روزه ای که من هم اتاقی تو بودم...آنقدر از یادش پرواز می کنم که اگر نازی جون (مامانیم)آرام توی گوشم نگفته بود که اگر گریه کنی بابا دلش می سوزد...رود راه می انداختم....باز هم باید قورتش بدهم..خیالی نیست! به این فکر می کنم که امروز خیلی غریبم..درجه غربت از تنهایی گذشته...بدون تو ، بدون تویی که تمام روز های زندگیم پر است از خاطرات ریز و درشتت...
پرنده ی خیالم پر می کشد به همین چند ماه پیش به سحر های ماه مبارک ...به اینکه ...(وااای یازهرا چقدر تند و سریع عروس خانوم شدی ..۲-۳ ماهه و حقا که دامادت خوب برازنده تو است... آنقدر از اتفاقات زندگیت خوشحال بودم که این چند ماه را نفهمیدم جه جور گذشت ..عقد..عروسی ...و حالا رفتنت..امان از امروز صبح که هر چه کردم اشک هایم مهار نشدند..هر چه کردم بغض از گلویم پایین نرفت ...از پشت شیشه ها برایمان دست تکان می دادی ...بابا پشت سرت دعا و قرآن می خواند. ..و من پشت سرت کاسه آب که نه ..رود آب می ریختم... پشتت که به من بود...وقتی امیر حسین بی تابی می کرد و تنها در میان آغوش تو آرام می گفت ..وقتی حواست رفته بود به اشک های معصومانه اش٬به دست های کوچکش که دور گردن تو را سفت چسبیده بودند...آرام دلم را که چند روز ی بود برای تو کادو پیچ کرده بودم سنجاق کردم به گوشه ی ساکت...که اگر من اینجا بدون تو بی دل بمانم صد بار بهتر است که تو آنجا دور از همه ی ما ـ دل ـ کم بیاوری... عزیزم..یکدانه خواهرم ٬ دوستداشتنی ترینم..خوبترین دوست آشنایم..حسنا ی قلب کوچکم! می ترسم از دیوانه شدنم از اتاق خالیه تو ..از بوی عطر ت که هنوز توی اتاق موج می زند..می ترسم از تمام خاطراتم و آینده ی بدون تو.....۵-۶ سال کم نیست برای منی که باید هی بغض قورت بدهم ..چشم های سرخ بابا را ببینم..و های های گریه های نازی را بشنوم.... قلبم درد می کند ...تیر می کشد ..خودش هم نمی داند باید چه کار کند ..از موفقیت هایت ببالد...صبر کند ..یا خون بگرید؟!!؟ این سرخ کوچک تکه تکه ام را زیاد دعا کن! من٬ محیا..کوچکترین خواهر تو! همیشه به یاد توام ...پشتت می ایستم و برایت دعا می کنم!
BuZz 1: در شرف انفجارم! BuZz2:(کمی اختصاصی ) من اما محیا را دوست ندارم! BuZz3: کمکم کنید ٬ حتی با یک دعای کوچیک!
|
|
+ نوشته شده در
86/11/11ساعت 14:32 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |