|
للحق!
چرا هر وقت که نمی دانم می نویسم؟ چرا هر وقت که دلم تنگ است یا...یا اصلا باز باز است می نویسم!؟ چرا اصلا می نویسم؟ مگر دفعات قبلی که نوشتم به ثمر نشست؟مگر بار های قبل هرچه خواستم نوشتم....هر چه نوشتم شبیه هر چه خواستم شد؟چرا می نویسم؟..به منطق اگر جور نیاید..خب نیاید....مگر چند بار بر خط خطی های منطق پا گذاشتم که اینبار قدم بزنم!؟ اصلا دوست دارم بنویسم! به اینکه چند بار قبل تر ها نوشتم...چند بار شبیه شد...چند بار جواب داد کاری ندارم...وقتی دستهایم پا در آورده اند روی کاغذ نمی شود که زمینشان بزنم! می خواهم بنویسم و پشت این کلمات پنهان شوم..برای فرار از خودم ..وجدان کوچکم... و شایدآسودگی روح کج و معوجم!..خب دست من نیست که کم آورده ام! همین! تنها جمله ای که توی این چند خط شبیه چیزی شد که باید..کم آوردم! در مورد من چه فکر کردید؟ مگرچقدر گنجایش دارم؟ظرفیت روحیم چقدر است؟ چقدر توان پذیرش دارم؟!! به خودت منم!!..نه بزرگتر شده ام نه پیشرفت چشم گیری کرده ام..همان من قبلی!!!! مردم زیر بار این همه فشار..عذاب...به جان خودم..عذاب دارد...شرمندگی دارد..ادم را آرام آرام کباب می کند...آلان باید با کدام صفتت صدایت کنم؟..آهاااای! خودت که شاهدی ..روزی ۵۰ تومان که صدقه می دهم تا چند روز بعدش دو تا بال سفید را پشتم احساس می کنم...۲ بار که نمازم را گوش شیطان کر سر وقت می خوانم ۲۰ بار جلوی آیینه دنبال حلقه ی نورانی بالای سرم می گردم!..به یک نفر که کمک می کنم تا آخر هفته احساس می کنم از همه چند پله ایی بالاترم!!...ببین خودت داری غذاب می دهی...مگر می خواستی زجر (؟!)کش شوم که هی بادم کردی و از این احساسات گنده گنده انداختی درونم؟! به دهان گنجشکی ام این لقمه ها خیلی بزرگ است.می دانی که! خفه شدم! از دست این احساس های عتیقه خفه شدم!می ترسم یک روز صاعقه بفرستی برایم -اختصاصی- خشکم کنی! مگر الانه چقدر نرمم؟؟!!واای! می بخشی٬می پوشانی٬ندید می گیری٬رد می کنی٬ جواب می دهی٬حل می کنی...چرا از من انتظار می رود که آرام بنشینم و سرم را به دیوار نکوبانم!؟! چرا نباید از شرم آب شوم؟ چرا تو؟؟...انوفت چرا من؟!! جوانمرگ شد این جوجه وجدانک صدا خروسی ام!.. ترا به خودت.. مرا به خودم.. رها نکن! حالا هر چقدر هم که از عذاب وجدان بمیرم هر چقدر که هی فکر کنم خبریست هر چقدر لوس تر شوم.....باز هم..دو باره.. چند باره..چندین باره..باز هم بیشتر....شرمنده ام کن مثل همیشه! BuZz1:چرک نویسش را تازه یافتم...نوشته اش مال خیلی قبل تر بود! اما به حال روحی ام عجیب می خورد! BuZz2:گاهی بعضی از خوابها آدم را یک جوری می کند...** BuZz3:روزی تو خواهی امد...به یقین!..حتی برای شستن غمها از روی دل من!...اگر سفید کننده ی قوی دارید هم بیاورید...چرکمرده شده!..سفید زنده اش کنید! ** ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
87/01/21ساعت 16:42 توسط محیا |
|
|
به نام خدا
آمدم سبک بال…خیلی سبک تر از قبل..فکرش را بکن توده ی عظیمی از درد،غم،اندوه و تنگی را گره بزنی و جا بگذاری…و خودت برگردی..دلت را بپذیرند،شاید به خاطر آن ذره حب که پرواز می کند در هوای گرفته ی دل! میان آن همه ،دل منصوب به من هم هست…آرام...سنگین و با وضو وارد شوید.........اینجا روضه رضوان است...
BuZz1:سال ۸۷ مان را مثل ۸۶ نکن..نه اینکه بد بود ها نه...به تر ..به تر!
BuZz2: آقای حسین آقاممنون بابت بنر و...
BuZz3:امسال تحویل علی علی گویان بودبم...ایوان نجف عجب صفایی دارد...
BuZz4:الکی الکی گذشت از عید ۸۵ تا عید ۸۷! مفید بودنش را نمی دانم اما ....تولدت مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
87/01/10ساعت 10:39 توسط محیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
ای که مرا خوانده ای ...راه نشانم بده!
----------------------------------------------- گاهی اگر حرفی بود: mahya609@yahoo.com |
| آرشیو موضوعی |
|
ادبی! نیمه ادبی! بی ادبی! |