تبليغاتX
آسمانی
چشم هایم را که باز ِ باز ِ باز می کنم  می بینم که توی مسافر خانه ی هجدهم افتاده ام ـ بالاخره ـ!
بعد از پشت سر گذاشتن کلی سال خاطره های تلخ و شیرین..
با پاهای طاول زده از سختی ها و خاطر شاد از تمام شیرینی ها...
چشم هایم را که باز می کنم ، پلک می زنم و هی تقویم را بالا و پایین می کنم که جدا ۱۴/مرداد/۸۸ هم گذشت؟!

از هفتاد که نه از هفتاد و شش شروع می کنم به ورق زدن تمام روزهایم:

از روز اولی که توی مامان بازی هابم شدم همسر شهید
از  دورانی که شدم معلم بزرگ یک اتاق کوچک!
از روزی که به عشق مادر شدن،با عکس کتاب تاریخ حسنا ( که فکر می کنم یک سرباز اشکانی بود) ازدواج کردم و روزهای زیادی منتظر شدم و خبری نشد!!!!۱
 از روزهایی که می رفتم می نشستم بغل نازی جونم و کلافه اش می کردم از بس سالها را می شمردم برای بزرگتر شدن...!
از اول دبستان و روزه ایی که به اصرار کامل می گرفتم و بینش فقط!! یواشکی ۲-۳ تا شکلات می خوردم..۲
از کلاس دوم و اولین نمره ی ۱۸ عمرم و یک ساعت گریه ی بی وقفه..۳
از سوم دبستان که می نشستم ساعت ها نذر و نیاز می کردم تا حسنا "سگا" ـ SEGA_ را خوب بازی  کند و "دانل داک" یک مرحله جلوتر برود..
از چهارم که تمام یکسال را جلوی آیینه بازی می کردم!!!!!۴
از کلاس پنجم و اولین تقلب زندگی ام بر سر یک سوال در مورد زندگی "میرزا کوچک خان جنگلی"!!
از سه سال راهنمایی "تزکیه" که انصافا خیلی خاص بود!۵
 از سه سال دبیرستان در عمق "فرهنگ"...۶
و پیش دانشگاهی پر حاشیه مان..۷

خلاصه از بزرگتر شدن پاهایم و کوچک شدن بال هایم...
از تمام اشتباهات ریز و درشتم
از تمام امتحانات سخت خدا و ....
از تمام...

....هنوز هم باورم نمی شود که ۱۴/مرداد/۸۸ هم گذشت!


۱: سس! خب بچه بودم!

۲: اینم نمی دونم چرا..

۳:فکر می کنم دیکته بود.

۴:علاوه بر بازی کارای دیگه هم می کردم!!!!! اهم

۵: خاص یعنی پر از دو رنگی !

۶: دلم نیامد بنویسم در کمال بی فرهنگی!

۷: از غزه بگیر تا انتخابات!

BuZz1: شاید دیگر هیجوقت ننویسم!

 

کوچ

BuZz2: دست هایی را که به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند،سپردم به جناب حافظ:

 "تا چند همچو شمع زبان آوری کنی

پروانه ی مراد رسید ای محب خموش..."

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 پروانه ی مراد رسید ای محب خموش...

 (جمعه ۶/۶/۸۸)

 

BuZz3: نقطه ی عزیز..بابت توجه ات بی نهایت ممنون..من دوست تر داشتم که پرچم کشوری که الانه توش هستی کنار اومدنهات باشه تا مطمئن شم از رسیدنت.

 

هرچند دیر اما،باز هم ممنون!



 

+ نوشته شده در  88/05/22ساعت 20:21  توسط محیا | 
هو الحق.

در هر حالتی که باشد،افتخارمان اینست که از "حق " حمایت می کنیم.

-نقطه-/

 

....بدون شرح!

+ نوشته شده در  88/03/22ساعت 18:51  توسط محیا | 
هو الحی/

...امروز با دستان کوچکم تمام ریل های قدیمی این سرزمین را گره زده ام به مقصد شما،مبادا قطار راه گم کرده ایی ـ روزی ـ به سمت شرق نیاید و من همان غربی سیاه از غروبگاه خورشید ،بار بسته ام به بارگاه شما آنجاکه آفتاب طلوع خواهد کرد...به قرارگاه آفتاب..
      ساکم را خواهم بست و به همراهم کتاب فلسفه را هم خواهم آورد تا" سهروردی" تماما شرقی شرقی شرقی شود و آرام بگیرد میان فریادهایش که: مشرق عالم نور است.
       ساکم را خواهم بست و روی تمام وسایل بزرگ و کوچکم تسبیحی را خواهم گذاشت که یادگار کعبه است اما بوی استخوان می دهد و جمجمه...تسبیحی که متبرک است به کفن سفید یک شهید گمنام...می خواهم شمع را به میهمانی خورشید ببرم..
       ساکم را خواهم بست و تمام ذوق و اشک و اشتیاقم را درونش جا خواهم داد،تا...

امام مهربانم...

 راستی آقا،
 حالا اینهمه بار و بندیل بسته ام،نگفتیدشما رابطه تان با ـکلاغـ ها چگونه است؟!

BuZz1: جاجرود گذشت.
جنوب خوش گذشت
و مشهد..

BuZz2: دلم برای نازی جونم تنگ است..آنقدر که دیگر نمی توانم تحمل کردن را!

BuZz3:من به یک معجزه محتاجم!

Buzz4:یعنی فروردین ۸۸ خیلی عجیب بود!..یک جور خاص بود...خدا بخیرش کناد.

BuZz5:تقریبا ۲ ماه و نیم مانده تا کنکور.دعامان کنید که بیشتر از زحماتمان نتیجه بگیریم.

BuZz6: تولد عید شما...نه تولد وبلاگ خودم مبارک!


 

+ نوشته شده در  88/01/14ساعت 23:56  توسط محیا | 
او

 

چه تفاوتی می کند که روز-دهم محرم- سال ۶۱ قمری باشد،

یا -دهم محرم- سال ۸۷ هجری شمسی ؟

وقتی که خشک باشی و بی آب

ننگ بر توست و عذاب/.

 

BuZz: بی هیچ حاشیه ای!

 

+ نوشته شده در  87/10/18ساعت 17:35  توسط محیا | 
"هو الحی"

به خودش آمد،

انگشت هایش را باز کرد و شروع کرد به شمردن:
یک،دو،سه،.../

سرش را انداخت پایین و حساب کرد:

روز اول ،روز دوم، روز سوم..../

و هی شمرد و شمر د و شمرد..
                                    و هی حساب کرد و حساب کرد و حساب کشید،

و آخر نرسید به آنجا که دوست داشت،

یا خودش کلاغ خوبی نبود،یا این قصه از بیخ قصه نبود،هرچه بود و نبود به خانه ایی که ـبایدـ نرسید/!

جدید نبود اما عجیب چرا،
به خداوندی ـ خداوندگارش ـ ایمان داشت هرچه،به ـ بندگی ـ خودش اما، مشکوک بود.

بخشیده شده بودو نبخشیده بود ـ خودش ـ را!

تقویم را برداشت،

تا* عرفه چند روز مانده بود؟!

              

 BuZz1:عین ناشکری است این پست،حال چند روز پیشم...امروز خیلی سبک ترم،خیلی!

شکر!

۱: برای رفع خستگی،دستهایم را کشیدم روبه آسمان،
پر شدند!
نمی دانستم ناخوانده هم اجابت می کنی.

۲:آنقدر این روزها از رمضان گرسنگی  کشیدم که  دیروز ـبی هواـ
سرما را ـ خوب ِ خوب ـ خوردم!

BuZz2:هوای عید فطر می گویند،شدید ـ بارانی ـ است،چتر با خود نبرید! بگذاریدخیس خیس شویم!

BuZz3:ماه ـمهر ـ امسال برخلاف انتظار خوب می گذرد، احتمالا سال آخر را می خواهد آبرو داری کند!

BuZz4:*حضرت صادق علیه السلام : « كسى كه در ماه رمضان آمرزیده نگردد تا رمضان آینده آمرزیده نمى‏گردد؛ مگر این كه روز عرفه را درك كند.»

+ نوشته شده در  87/07/09ساعت 21:55  توسط محیا | 

هوالحی

السلام علیک یا حبیبی یا حسن(ع)

عیدانه...

 

غریبم!

میلادت در میان ماه..آنجا که او تمام می شود و تو شروع٬سبز تر از همیشه!

 

 

BuZz1:دست نیاز من و دل پر رحم شما!  (چرا بر دل پر رحمـ٬ ـزخم ـ  می زنند؟!)

BuZz2:می خواهم تنها بنویسم..گاهی!
جای خواندن هایم را می بندم..تا اطلاع ثانوی که نمی دانم کی و کجا است!

BuZz3:تهران شده است نماد ـ روزه خواری ـ!
دوستش ندارم!

BuZz4:خوب است که انسان فراموشکار است و خدا پوشاننده...وگرنه ـله ـ می شد آدم زیر عذاب گناه های پیشین!

BuZz5:خدا نگیر توفیق عبادت را...که ۳-۴ روز معده درد و روزه خواری بد جور نا امید می کند آدم را!احساس می کند خیلی از دنیا عقب است*ـ هر چند که اینجا ممکن است تازه هم رنگ جماعت هم شده باشی!!!ـ

Buzz6:‌‌دوست دارم گاهی خدا را از دریچه ی چشمهای ملاصدرا ببینم!و آقا سید حسین(قائنی)

BuZz7:زبانم در دهان باز بسته است!

BuZz8:السلام علیک یا سیدی یا حسین(ع)

+ نوشته شده در  87/06/26ساعت 16:54  توسط محیا | 

قاصدک پرید!

دخترک

در مبان شوق و شادی کودکانه٬

از پی اش دوید...

قاصدک در فشار باد...

               دور می شد از زمین

دخترک٬سر به راه آسمان..

پای در زمین!

اشک از میان چشم های گرد و برق٬برقِ او در عبور

دستها سوی نور!
 

او نمی دید و شد!

آسمان عصر چهارشنبه صبح شد!
 

**

جلد پاره پاره ایی میان دشت پخش بود...

در کنار میله ایی که روی آن، به خط خوش نوشته بود:

"خطر,خطر..مین!"

...آه در میان این زمین..

دخترک عروج کرد و

آدمیت

از میان آسمان

                 هبوط!

 BuZz1: بعدا اضافه خواهد شد!

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 2:32  توسط محیا |