جوان.....
پیرمرد چشمهایش را بسته بود سرش را به دیوار تکیه داده بود و زیر لب زمزمه میکرد:
چه جمعه ها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه بغض ها که در گلو رسوب شد نیامدی
صدایش شاید مثل یک تلنگر مثل صدای تند یک زنگ شیشه ی دلش را شکست تمام قوایش را از دست داد توان ایستادن نداشت همانجا نشست جایی که نشسته بود نمای خوبی داشت گنبد سبز نور تاریکی...!
نمی دانست چگونه خودش را آرام کند اول باری بود که اینچنین می شد حتی توان فکر کردن را هم نداشت ... چشمانش را بست و بی اراده شروع کرد:
جوان.... آلوده به جذام گناه.. مثل یک مرداب متعفن ساکن ..سخت ..سرد.. سیاه تنگ و مغرور ... حالا سرش به سنگ خورده چیزی سخت تر از خودش ....لوح وجودش دیگر تحمل این همه سردی و سختی و سیاهی را ندارد کاش نبود کاش هیچوقت به دنیا نمی آمد.....
تمام تنش یخ کرده بود اما صدای مهربان پیرمرد همچون هوای گرمی به سرمازده ی تاریک جان می داد!
پیرمرد می خواند:
خلیل آتشین من تبر بدست بت شکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
گریه اش گرفت نمی خواست گریه کند اما موج بغض بد جوری به زلال چشم هاش می کوبید و توان مقابله نداشت جوان فهمید که می تواند تکه های دلش را بچسباند!
چشمانش را دوباره بست و از اعماق وجودش فریاد کشید که گوش هیچ بشری نشید اما آنقدر بود که به آسمان برسد و رسید شروع کرد به اشک ریختن از خودش بدش می آمد حالش از احوالات قدیمی اش بهم می خود ۲-۳ بار خواست بالا بیاورد اما ترسید که تکه های دلش را هم روی زمین بریزد!
جوان با قیافه ی خاصش توی حال و هوای خودش بود که صدای خنده های مضحکانه ای قلبش را نشانه رفت و بدجوری زخمی شد....
دوباره صدای آرامش بخش پیرمرد برخاست و همچون مرحمی جانبخش به روی قلبش نشست:
برای ما که خسته ایم و دلشکسته ایم نه
برای عده ایی ولی چه خوب شد نیامدی....![]()
