برداشتی از یک جمله!

سلام...

آقا بابای عزیز یه بار یه جمله در این باب پایین گفتند ما هم که از کاه اصولا کوه می سازیم شرح و بسطش دادیم شد این متن پایین

 

همه با هم نشسته بودیم گرداگرد تلویزیون انگار که داریم جذاب ترین فیلم دنیا را نگاه می کنیم هیچ کس پلک نمی زد!!صدای "آه و اوه" های اعضای جلیل القدر خاندان بلند بود و بعضا دوستان و عزیزان احساساتی اشک در چشمان تیله ایشان حلقه می زد و نادر افرادی نامحسوس لبخند می زدندو یک نفر هم خوابیده بود!؟

ما نیز جزو گروه اول گاهی صداهای مختلفی (!؟) از نهادمان بلند می شد که حاکی از تاثرمان بود..دل بیچاره ی مان  برای یندگان معتاد خدا چاک چاک شده بود!

گاهی پدر نیم نگاهی به ما انداخته و غریبانه لبخند می زدند...!

بعد از اتمام مستند تهوع آور همه در این باب اظهار فضلی نموده ما از شدت تنبه سکوت اختیار کردیم!!(خودتان به عمق فاجعه پی ببرید!)

پدر گرام فر مودند : تو را هم کم کم باید معرفی کینیم به این مستند سازان!

ابتداان(!؟)برق ذوقی سرارسر چشمهامان را پوشاند و پیش خودمان فکر کردیم چه عجب بالاخره ما را فهمیدند!! اما اندکی دقیقه بعد با خنده های خبیثانه ی دور و بری هامان تازه دو قرانیه کجمان افتاد.

...از فردایش برای سنجش میزان اراده و رهایی از این دام خانمان سوز  تصمیم به ترک گرفتیم..برای اجرای این امر خطیر از اعضای خانواده در خواست کرده که اسباب اعتیاد ما را یه جوری حمع نمایند اما ایشان بنا به امر پدر از این مهم سرباز زده و فرمودند:برای تقویت روح و خودسازی باید در کنار منقل دود نکنی(!!!!)"ما هم با ارادهی راسخ سختی ها را به دوش کشیدیم و پایمان را محک تر گذاشتیم و به مدت ۱۰ روز عهد بستیم اطرافش هم آفتابی نشویم...روزهای اول خیلی چیزی دستگیرمان نشد و خوشحال و خندان و راضی  از تصمیم گرداگرد خانه کمثل الفراشه می چرخیدیم...روزهای بعدی کمی احساس کرخی و بدن درد سراغمان آمد که ان را به دیده ی جد نگرفته و کماکان خجسته می پلکیدیم...

اما چندی بعد  خماری و چرت هم سراغمان آمد  و هنوز مدتی نگذشته بود که حرکات غیر ارادی اعضا و جوارح مان بالاخص سرانگشت کلیکمان(تدبیر)  وخوابهای رعب انگیز و وحشتناک هم اضافه شد و ما را از حالت شمشادی بیرون کشید ...دیگر تحملمان طاق(!!!) شده بود  و بر طبق فرمانهای وسوسه ای نازنین  گاها که از عدم حضور اهالی مطمئن می گشتیم نوازشی هم از رایانه ی عزیز به عمل می اوردیم و ... بله!

خلاصه روزها را که چه عرض کنم ثانیه هارا با شتاب می شمردیم...تا بالاخره این ۱۰ روز امتحان سخت اراده به اتمام رسید  و هنوز که هنوز است نفهمیدیم با یک ذره تقلب آخرش قبولیم یا نه..!!!

نتیجه گیری اخلاقی:...نه تو رو خدا خودت بگو این متن اخلاقی بود..؟!!

 

السلام علیک یا فاطمه الزهرا...

حسنا...خواهر (بیشتر مواقع) خوبم!

من که هیچوقت از تولد هام راضی نیستم..باور کن بزرگ شدن را دوست ندارم..اما امیدوارم تو  همشه راضی و شاد باشی از همه چیز حتی از بزرگتر شدن!

تولدت مبارک.......۲۶/۳/۸۶

خودش (حسنا) گفت اینو بزارم...کادو گرفته!!:))