ما و حق!

 

هو الحق.

خدا می داند که چقدر دردآور است به ثمر ننشتن آدم ها،به بیراهه رفتنشان..آدم هایی که دوستشان داشتی،آدم هایی که یک روز قبولشان داشتی..
حقا که جریانات امروز سنگ محک خوبی است برای آنانی که هیچوقت خودشان نبودند،برای آنهایی که عبد معبود نبودند،بنده ی ذلیل منافعشان بودند...اگر دیروز در راه دین سر خم می کردند باد منافعشان به این سو می وزید و اگر امروز کوس بی دینی می زدند،هوای منافعشان در آن سو آفتابی است.
انتظار از آدم هایی نیست که دیروز هم مثل امروز در راه تنگ و پر ننگ و تیره ی دشمنی با حق قدم می زدند، از کسانی است که خودشان را پیر راه حق نشان می دادند و سنگ دینداری را به سینه می کوفتند...لعنت به وسوسه های شیطان رانده شده و نفس ضعیف آدم ها که چه زود رنگ عوض می کنند.
الحمدلله که الآنه دیگر خاکستری وجود ندارد،هرچه هست سفید است و سیاه و این آزمایش بزرگی است که به وضوح ستون خوب ها را از بد ها جدا کرده است،هر چند به بها و قیمت سنگینی..
به بهای خون شدن دل شما...
به بهای خون دل خوردن راهروان جبهه ی حق...
به بهای خون رنگ شدن سنگفرش خیابان ها ...
به بهای تلخ صبر و سکوت.
این روزها امان از دل شما..امان...
امان از دل شمایی که ایران اسلامیمان را پدرید ..از دل شمایی که بزرگ منشانه خیلی بالاتر از دیدگان ما تمام جریانات را می بینید..امان از دل شمایی که این روز ها خون است از کودکانه بازی های آنان که ادعای بزرگی دارند،از جهل مرکب آنان که فکر می کنند حق با ایشان است و نمی دانند : الحق مع علی...
آقای خوبم؛
بگذار که این کودکان پیر منظر،این جاهلان زشت سیرت در میان سوختنشان در آتش عدل و همت و اراده ی حق،دست و پا بزنند و هی فریاد برآورند و بسوزند و بسوزند و بسوزند...
ما سربازان تو ایم و آماده ایم که به گوشه ی نظر شما ریشه ی تمام علف های هرز را از گلستان سرزمینمان بکنیم
ما آماده ایم که به اشاره ی ابرویی مشت هامان را گره کنیم و سینه هامان را سپر و خاضعانه خونمان را تقدیم ایران اسلامیمان کنیم..
ما افتخارمان این است که از حق حمایت می کنیم.
مرگ و ننگ باد بر بندگان شیطان که در میدان سیاه دشمنی با اسلام اسب افسار گریخته ی هوی خویش را می رانند و غافلند از اینکه:
                                                ومکرو ومکرالله والله خیر الماکرین

 

             به رغم مدعیانی که منع عشق کنند                جمال چهره ی تو حجت موجه ماست

                         

BuZz1: ما اهل کوفه نیستیم علی تنها بماند.
‌BuZz2:قصه ی کنکور ما هم تمام شد...چه تمام شدنی!

 

نامه ای به خودم!

 

بسم الله

زمین می چرخد،راه ها باقی اند و زمان در گذر است.آفتاب بالای سرمان،ابرها درست توی آسمان سر جایشان و بادها در وزش...و تو در این میانه زجر می کشی...به وسعت نبودن آن چیزها که باید و در تنگنای بودن آن چیز ها که نباید!
هر چند که گاهی بغض گلویت را می فشرد از درد و تو را ـ که خدا گـــُـل۱ آفریده است از ازل ـ می آزارد، اما تمام اشک هایت را بگذار برای گلاب گیری های آخر شب که فقط خودش باشد و تو!...روزها که چشم ها روشن است و باز ـ تو ـ باید به عرض شانه های نحیفت لبخند بزنی!
و همیشه و ـ هی ـ باید به یادت بیاوری که خداوندگار آسمان و زمین روزی که تو را و تمام بندگانش را می آفرید..
اصلا ..اصلا از آن روز که تو خاک بودی  و گیاه شدی  و حیوان..تا امروز که ـ اشرف مخلوقات ـشده ایی (مثلا")!!! در کارگاه وجودت  مرگ و میرایی نگذاشت، تو امرداد زاده ایی ...زنده ی جاویدان و باید زندگی کنی و ببخشی ـ حیات ـ را محیا، همان حیات محمدی ات را..نه فقط به انان که زندگیشانی نه تورا به این چارچوب های کوچک چه کار ..بزرگتر بیاندیش دختر!
 و  باز گرد به روزهای نخستین خلقت، به آن روز که خدا در سبد وجود هر کس، متاعی  به امانت می گذاشت و  تو ـ را مادر بودن ـ   بخشید..از همان دوران کودکیت هر چه بیشتر از دیگران داشتی ـ احساس های مادرانه ات ـ بود ..شاید همین بود که در چند سالگی شدی "مامان ـ بابا!"..

 

 خودم در 2-3 سالگی.


کودک بودی و در کشف مصداق ها راه را کمی ـ کج ـ آمده بودی ...فوران احساس های مادرانه ات را نمی دانستی طفلی طلب می کند که تو آن روز نمی دیدی اش.
بزرگتر که شدی دست و پا زدن هایش،درد های گاه به گاهت وجودت ، تو را روشن کرد ، کودکی در رها است..کودکی که ـ تو ـ باید آن را بزرگ می کردی تا بزرگ می شدی!
از شیره ی جانت می خوراندیش تا شیر جان بار می آمدی..
دستهای کوچکش را در کوچکی دستانت حفظ می کردی تا بی گزند ـ بالا می امدی ـ
اینکه چقدر و چگونه...
اینکه چه کرده ایی بماند! محیا...
زمین می چرخد،راه ها باقی اند و ..اما..اما..امان از زمانی که در گذر است.
تو محکم و استوار بایست و برای درد های زمانه ـ درمان ـ باش(حتی در اوج درماندگیت..)
آری به عرض شانه های نحیفت لبخند بزن و آغوش باز کن برای طفلی که امروز بیشتر از دیروز تو را می خواند.

‌BuZz1: امام رضای بارانی آنقدر چسبید که امیدوارم حالا حالا ها جدا نشود.
 BuZz2: خدا رحمت کند آقای مجتهدی را که ـ خیلی دوستش دارمـ ..حتی اگر این روزها خیلی محلم ندهد..صلوات لطفا!
BuZz3: می ترسم انقدر که "شتر " را دوست دارم..کینه هایم شتری شود..معاذالله...
برایم دعا کنید که دلم صاف شود..
BuZz4: خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
          ناله ایی می شکند پشت سپاهی گاهی
                 قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
                               به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
‌BuZz5: آدم گاهی یک دوست خاص می خواهد که برایش یک جور خاص بنویسد..اگر نبود مجبور می شود ـ خودش ـ را بگذارد کنار و برای ـ خودش ـ بنویسد.
BuZz6: یک آدم چقدر می تواند از تربیت خودش مطمئن باشد که به دیگران بگوید ـ بی تر بیت!؟!
‌BuZz6:  به چگونگی کشیده شدنش  توجه نکنید ببینید فکر پشتش شما را ـ هم ـ آیا قلقلک می دهد؟!

 

:)


BuZz7: تا کنکور فقط فقط فقط ۲ ماه ناقابل...خدایا بر تو توکل!
BuZz8: بله! ۱ الامره ریحانه.....

 

خداوندنامه 2

به نام حضرت خدا.

خداوندا!
محیا برهوت است، به وقت دقیق باران چقدر مانده است؟!

خداوندا!
من همه را می بخشم که تو مرا ببخشی،
آنوفت تو همه را می بخشی که...؟

خداوندا!

می شود یک حلقه ی نور بالای سرم،یک جفت بال خوب روی دو شانه ام...
وکمی هم عقل برایم کنار بگذاری؟

خداوندا!
می شود کمی ابعاد روحم را بزرگتر کنی؟فکر می کنم زیادی سایز" اینجا "شده ام!

خداوندا!
داریم می رویم جنوب!..درست از مرکز،توی کوپه یک تخت خالی است...می آیی بشوی همسفرمان؟!

خداوندا!
امشب ار آن شب هاست ها!
بسط ـ بسط ـ بسطم...
انگار روحم دارد پرواز می کند، از طبقه ی هفتم یک ساختمان..
گفتی آسان هفتمی؟!
می شود چقدر ـ دیگر راه،از طبقه ی هفتم این ساختمان..تا طبقه ی هفتم آن آسمان؟!

خداوندا!
آسمان را به واسطه ی ابر
ابر را به واسطه ی دربا...
دریا را به واسطه ی آب..
آب را به واسطه ی ...
و تو را ـ بی واسطه ـ دوست دارم.

 

BuZz1:داریم می رویم جاجرود که ۱۲- ۱۳ ساعت خود زنی ،خر زنی،کتاب زنی کنیم!

BuZz2:اگر خدا بخواهد قبل عید هم می رویم جنوب که خانه تکانی کنیم .

BuZz3: چهار ماه بیشتر نمانده خلاص شویم..دعامان کنید.

‌‌BuZz4: باید رفت ..هرچه زودتر.

BuZz5:دع التکاسل تغنم فقد جری مثل

که زاد راهروان چستی است و چالاکی

اثر نماند ز من بی شمایلت آری

اری مؤثر محیای من محیاک

ز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند

که همچو صنع خدایی ورای ادراکی

 


 

دوست دارمت..

دوست دارمت
دوست دارمت ـ توراـ
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری ز هرچه هست
دوست دارمت ـ توراـ که بهتری ز هرچه هست و هر چه نیست

دوست دارمت

                      ـ تورا ـ


دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح
دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح و آسمان و نور
دوست دارمت ـ توراـ که همچو صبح و آسمان و نور ، دوست داری ام!

دوست دارمت _ تورا_

 

دوست دارمت ـ توراـ
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب،تند و گرم
دوست دارمت ـ توراـ که همچو قلب،تند و گرم اندورن سینه ام ـ می تپی ـ ... خدا

 

BuZz1: بال هم در آورده ام به مدد کتابت.

BuZz2: اگر یکسال مریضم نکنی ـ اصلاـ ،به عزیزترینم  دق می کنم..

BuZz3: احساس خوب یعنی شنیدن "دارد ، دارد" از حرم حضرت عباس وقتی می خوانی "خواجه مگر غلام سیاه ندارد؟"

BuZz4:بنچ ماه مانده فقط..دعا کنید بخیر بگذرد..انشاالله.

 

 

 

×خداوند نامه!

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 ای خداوند فابل التوبات!
از بنده مدام شکستن و از تو پیوسته بستن.
از بنده مستمر گسستن و از تو باز پیوستن.
این چه قاعده ی غریبی است در عالم که معشوق،ناز عاشق را می کشد،محبوب به دنبال محّب می افتد و کریم در پی سائل می گردد.
چگونه است که آغوش پذیرش تو،گشاده تر از پای رجعت ماست؟!
مارا ازین همه غفلت نجات بخش.

ای مخاطب شکوه های پنهان!
تو اگر نباشی،به که می توان گفت حرفهایی را که به هیچکس نمی توان گفت؟!

سید مهدی شجاعی

الهی!
دست با ادب دراز است و پای بی ادب،یا باسط الیدین بالرحمه خذ بیدی.

الهی!
حودت گفته ای ولاتیاسوا من روح الله،ناامید چون باشم؟!

آیت الله حسن حسن زاده آملی

 *تا عرفه فقط ۱ روز مانده...بگذار کلاغ قصه ات اینبار به خانه اش برسد.


خداوندا؛

تار آینده ام را به بهترین پودها گره بزن٬ بگذار زندگی ام زیباترین فرش دستباف  تو باشد.

 

خداوندا؛

نامم را پریشان مکن

و خودم را

"محیا" ی بی ـحیاـ

معنا نمی دهد!

 

خداوندا؛

بی نوری چشم هایم را ٬قاب کرده ام به دبوار های شیشه ایی

بر من بتاب٬

که مگر نه "انت نور السماوات و الارض"؟

 

خداوندا؛

زنبور های خافظه ام خسته اند٬

{از آب و شکر ها}

می شود برایم ـ گل ـ بپرورانی؟

 

خداوندا؛

دیروز مدادی را که دوستش می داشتم٬گم کردم.

امروز تصمیم گرفتم تمام دوستداشتنی های زندگی ام را بسپارم به تو که مبادا...

پس ایمانم٬توکلم٬امیدم٬خانواده ام و حتی محیای کوچکم به ساحل امن دستهای بزرگ تو!

 

خداوندا؛

درد مزین است به نام تو..به آّه

بدنم را صحت

ایمانم را یقین

قلبم را سلامت

و وجودم را "درد" عطا فرما.1

 

خداوندا؛

این روزها که نهال وجودم به نسیمی ـ تمام قدـ خم می شود٬

بیا و تو آن سرو رعنای در کنار،روییده ام باش...که طوفان ها در راه اند.

 

 [خطخطی!...

نمیدانم یک حرف را چند بار به یک آدم باید زد!؟

چند بار بلند و کوتاه بگویم قبل از وارد شدن در بزن؟!!

چقدر باید تکرار کنم تا جواب نشنیدی داخل نشو!

کلافه ام کردی...

۱۰۰۰ بار گفته ام قبل از وارد شدنت ـ حدااقل ـ برای دلخوشی من کفشهایت را تمییز کن..با کفش های گلی روی زمین سفید...تو که قرار نیست تمیزشان کنی!اه

می دانم که به فرزندان آدم یکبار باید گفت ...اما تو را که فرشته زاده ای ـ لابدـ نمی دانم.

اگربه همین منوال ادامه دهی فکر می کنم که اختیار ـفکرم ـ را هم ندارم...

بیا ببین..خودت با آن ۲ تیله ی سیاهت بیا ببین که دیگر مغزم جا برای تو ندارد٬پر است از ...از هرچه!

دیگر این اطراف نیا..

خواهش می کنم.

 

 ...

BuZz۱: اگر قرار باشد یک کامیون حرف را در فضای یک پست خالی کنی همین می شود!ببخشید.

BuZz۲:  طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق لیک   چو درد در  تو نبیند کرا  دوا  بکند۱

BuZz۳: تازگی ها فهمیدم غلام سیاهم، که باشم..مگه سیاها دل ندارن؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خیلی دوست دارم!

BuZz۴: باید کم کم شروع کنم به درس خوندم..خیلی از زندگی عقبم!..عزیزان مستجاب الدعوه دعایی..

 BuZz۵: خداوندنامه٬نام دفتر چه ایست که "خداوندا" هایم تویش ثبت می شود!دعایش کنیند "پر" شود.

برای حسنای مهربان و همسرش.

 

ادامه نوشته

این ها!

دادگاه ۱:

متهمَم می کنند به ـ خود خواهی ـ٬

بگذار ـ توـ را ـخودـ بخوانند٬

گاهی اوقات ـ من و تو ـ نداریم!

 

دادگاه ۲ :

مرا حد می زنند

به تازیانه ی سرخ زبان هاشان٬

چقدر مجروح شدن برای تو می چسبد!

 

دادگاه۳:

پرونده ی شکایت {از مرا} به دادگاه تو آوردند٬

بخشوده شدم٬

نه به میزان عدل

که به میزان علاقه...!


برای خدا:


فیلم دوباره یاد هندوستان کرده است!

فیلم را به عقب برگردان٬

یا فیلم را بکُش

یا هندوستان را به آتش بکِش!

 

برای انسان:

قطره های آب خنک افاقه نکرد٬

برایش از عرش قرآن فرستادند٬{باز هم} بیدار نشد٬

بزرگی گفت: "به خواب زده٬بیداری ندارد."

 

برای شیطان:

جنگ سهمگینی بود٬پیرو جوان و زن و مرد ـ هم ـ نمی شناخت٬

آخرین تیرش را به چله گذاشت:

۲ رکعتی را به اذان خواند.

بینی اش به خاک مالیده شد.

 

۱

 room2

۲

BuZz1:اسم این ها را نمی دانم چه می گذارند٬اما فکر می کنم بشود بالا و پایین رفتن های ـروحم ـ را از "این "ها فهمید!

BuZz2:اگر دشنام فرمایی و گر نفرین٬دعا گویم!... {خاص!}

 BuZz3: مهر که به حمدالله به سلامتی گذشت!..خدا آبان را به خیر بگذراند.

BuZz4:ترک کردن آنطور که فکر می کنی هم آسان نیست...اما

تا خدا هست و خدایی می کند...انقده خوشگل مشکل گشایی می کنند...

Buzz5:یا حی که به دل گفته شود..اراده را زیاد می کند.

Buzz6:عکس ها به دست توانای خودم گرفته شده٬ وقتی به تنگ می آمدم..برای خدا نامه می نوشتم!

 

الحق...الرئوف...الرحیم!

و خداوندگار یگانه را شکر برای تمام شگفت آفرینیهایش با همین زبان قاصر الکن!

من غرق در گروه بد بی نصیب ها

اما خدا همیشه به فکر غریب ها

از آسمان رسید برایم رساله ایی

"من با توام ٬ حبیب تمام حبیب ها

این روزهای ساکت پر غم تمام شد

دختر بیا که خوانده شدی با شکیب ها

امروز حک شده است به عالم تمام "میم"

"حا"٬ "یا"٬"الف" به دفتر نور مجیب ها"

من شاد و پر سرور و رها از تماام غم

زیرا که اوست پاسخ امن یجیب ها!

 

 

 

الرئوف

 

BuZz1:خداوند انقدر عجیب است که حقا در وهم نمی گننجد!

BuZz2:دعا کردن موهبتی است از جانب پروردگار! به صورت عام دعا گو هستیم اما اگر نیازی به خاص دعا کردن است ..بگویید!

*برای من خاص دعا کنید ..خیلی!

Buzz3:برای ۲۴ ساعت اخر زندگیم بیشتر باید فکر کنم!

BuZz4:کاش در میان ـروز مرگی  هایم ـ اسیر نشوم!

BuZz5:هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت...

خداوندا...نا آراممان کن!

BuZz6:می خواهم ببخشم که بخشوده شوم!

حلالم کنین اگر ـ بد ـ کردم!

BuZz7:این مثلا شعر ٬ برای زبان من است!

 

محیا ی محمدی!

به نام نامی تو!

 

 روزی تو خواهی امد ...از کوچه های باران ..تا از دلم بشوئی اندو روزگاران..

گفته اند که تو می آیی

                      شمشیر بر سر خواهی گرفت

                                            رود خون جاری کرد

                     و سر ها از بدن جدا خواهی نمود.

              ....تو مرگ ظلمی..همان عدل وعده داده شده!

گفته اند که تو منتقمی  ...منتقم خون هر به ناحق ریخته...و خواهی امد

                                   تو و سیصد و سیزده سپاه اهنینت...

و من می دانم که می آیی..تو اجابت دعای هزاران ساله ی زمینی...

  تو اگر نیایی که وعدة الله صادق نمی شود...

  می آیی ..اما طعم شمشیر تو را

    هر سر گناه کاری نخواهد چشید....

                                     تو می آیی و پشت تو فوج فوج فرزند آدم!

تو می آیی و حیاة محیا را

                        حیاة محمدی می کنی که مگر نه :
                                                   

                                              اَللّهُمَّ اجْعَلْ مَحْياىَ مَحْيا مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ؟

تو می آیی و محیا- که امروز درزمین ریشه دوانده است -

           ابراهیم می شود٬

                                    ریشه می شکافاند و ....
                                                                 و پر می گیرد!
تو می آیی و محیا٬در پیش پای تو قربانی می کند

          خودش را

                 و اسماعیل تعلقاتش را..

            و می شود متعلق به ـ توـ :                 «  محیای محمدی!  »
                                                   
               از تیره ی پسران خورشید!
                                           چقدر خواستنی...

 انتظار شیرین است...حتی برای منی که تو را تنها برای خودم می خواهم...
                                                                                          تنهای تنها!

 

BuZz 1:با نفسم در گیرم...کسی رام کردن اسب وحشی می داند؟!

BuZz2:نه پر دارم که پروازم به کویـــــــت          نه پا دارم گذار آرم به سویت
          خدایا چاره ی "فایز" همین است          نشینت تا بمیرد ز آرزویــــت

BuZz3: اللهم ارزقنا کربلا...!

                                                                

بهشت

و اویی که خواهد آمد....

اینجا سرزمین خداست....ناحیه شما..میان سرمای سردپائیزی گرم گرم!

اینجا سفارت آسمان است بر روی زمین....به شیوه ی افلاک اداره می شود....خاکیان اینجا گرد و غبار از تن می تکانند و راه پرواز می آموزند.....اینجا قطعه که نمی توان گفت ،تمام بهشت  است!

می تکاند

.
.
.

می ریزد

.
.
.

می شکند

.
.
.
و می رسد.
.
.

 

اینجا بی لیلی همه مجنونند!

 

**به بوی مژده ی وصل تو تا سحر شب دوش

به راه باد نهادم چراغ روشــــــــــــــــــن چشم

***آقای با وفا...آقای مهربان....آقای مهمون نواز...ای تماااام برکت کشورم ..میلادت سبز...

آقا جان..دریابمان...

السلام علیک با علی بن موسی الرضا....

 

اینجا 15 شعبان نیست!

سلام مهربان حاضر!

نامه نمی نویسم ‌ درد و دل است درد ودل هم شاید نه حرف است  خدا کند که بوی شعار های کلیشه ایی روزمره را نگیرد.

حاضر بودنت واضح است زنده ماندن هامان  همین بی خطر گذشتن روزگار.... دست پرصلابتت جلوی خطر را گرفته وای به روزی که ...نه تصورش هم مشکل است.

خوبست که هستی حاضر  وناظر!
تو که هستی سایه ات بالای آسمان بالای سرم  عذاب وجدان می سازد برایم

شده است که حالم از خودم بهم بخورد....آخر تو نامه ی کردارمان را می بینی ...گاهی لبخند می زنی و گاهی هم اشک....برای وجود بی وجود ما!شرم ندارد برایمان آقا؟!

لازم نیست صحرای کربلا باشد و بی آبی و ظلم و ستم تایار شویم و عاشق امام....این روزها را باید در یابیم که هنوز چشم نچرخاندیم ۶ ماه هم از ۸۶ گذشت.....یار شدیم یا عاشق؟!دیر است خیلی دیر!!حالا هی قد بکشیم و کوچک بمانیم و بیشتر گناه کنیم...وای بر نادانی هامان..!!

محدودت می کنند به تقویم به ۱۵ شعبان هر سال...تو خیلی بزرگتر از ۱۵ شعبان هر سالی توی سیصدو شصت و چند روز سال هم جا نمی شوی....از اولین گریه تا آخرینش چند تقویم پاره کردیم....کدام تقویم می آید که دیگر جمعه ی دلتنگ نداشته باشد...می آید؟!

می دانی تو ظرف قشنگی هستی می خواهم تمام خودم را بریزم توی تو! مظروف شکل ظرف می شود ....و من به بزرگی تو شاید روزی بزرگ ـ تمام ناتمام من با تو تمام می شود ـ هر چقدر هم بزرگتر می شوم آرزوهایم کودکانه می مانند...دل است دیگر کارش جداست ...حسابش هم!

همه ی این حرفها را بگذریم !نذر شادی و سلامتیت...نذر گه گاه لبخندهایت..۴۰ صبح..

باز هم بماند میان من و تو!

دعامان که می کنی...تماممان کن!

اي غايب از نظر به خدا مي سپارمت...


 

 

دل تنگ است!

سلام...

*دلم آنقدر برایتان تنگ شده که در بیداری هم خوابتان را می بینم...

آقا دلم برای شما تنگ  تنگ  تنگ ..

**

                                             السلام علیک یا عشق...یا مُحمّد(ص)

ستاره ای بدرخشید ماه مجلس شد                                  دل رمیده ی ما را انیس و مونس شد

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت                              به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا                                       فدای عارض نسرین و چشم نرگس شد

بصدر مصطبه ام می نشاند اکنون دوست                               گدای شهر نگه کن که میر مجلس شد...

عیدمان مبارک!

                                                        

الله اکبر

بسمک!

شاعران قلم در دست گرفتند تا از تو بنویسند در قالب جملات اما به کلمه ننشستند که تو زنده ترین تصویر بزرگ عالمینی و هرگز در کلام نمی گنجی....تو یک بار در نوشته آمدی همان بار که کلام تو از دهان مبارکت بیرون می جهید و دستان قدرتمندت می نگارید بر تن ظریف آهو که مگر نه محمد حبیبک و علی یدک؟!..همین یکبار هم بس که ما هنوز سالهاست در خم سین بسم تواییم!....شاید برای رسم تو روی صفحه ی سفید کاغذ بشود پنجره را گشود و درخت کاشت و کوه نشاند و آفتاب تاباند ...چه خیال عبثی که مگرتو تنها در کوه و درخت و آفتابی؟!! ما سالیان سال است در جستجوی یافتن معنای بزرگی تو هستیم اما هروز چندین بار این کلام را تکرار می کنیم که الله اکبر...حیف که مفهوم اصلی هنوز از قدرت درکمان مسافتها دور است.

الله اکبر...

 

الله اکبر

السلام علیک یا فاطمه الزهرا...

حسنا...خواهر (بیشتر مواقع) خوبم!

من که هیچوقت از تولد هام راضی نیستم..باور کن بزرگ شدن را دوست ندارم..اما امیدوارم تو  همشه راضی و شاد باشی از همه چیز حتی از بزرگتر شدن!

تولدت مبارک.......۲۶/۳/۸۶

خودش (حسنا) گفت اینو بزارم...کادو گرفته!!:))

 

یک سالگیت مبارک!

 

به نام الله

چند سالی است که می رویم امامزاده.

سالهاست که در بین راه ‌‌٬ مرصاد را از پشت شیشه های بخار گرفته ی ماشین با چشم های نیمه باز خواب الودِه  نگاه می کنم در ازروی باز کردن راز هایش!
امسال یک چیز کوچک تفاوت داشت که ان هم کار ساز شد :

این بار چشمهایم باز باز بود و هیچ شیشه ای بخار نگرفته بود!

شاید دلیل به حرف امدنش همین بود شروع کرد به گفتن از همه جا از آن ادمهای شرور چشم دل بسته که به جای گوسفند قربانی سر سربازان خمینی را با موزاییک می بریدند از زنانی که مردانه ایستادگی کردندو امروز مجسمه های طلاییشان شهر را اذین بسته است ٬از...

فکر می کنم همین لحظه ها بود که زیر لب زمزمه می کردم که:حول حالنا الی احسن الحال....

 

 

*یک سالگیت مبارک!خیلی وقته که سفارش هدیه ات را دادم اما امان از بد قولی....!

happy birthday!

**

ای دیدنی ترین امید دیده های ندیده

 

ولادت ولایتت سبز

** 

 

 

***عیدالزهرا مبارک!عیدی


 

شروع مبهمی دارد...

به نام توی مهربان من!

شروع مبهمی دارد این سفر خدا عاقبت همه ی مان را بخیر کند!

از همه جاکه رانده و درمانده شدم مثل هزاران بار قبل متوسل شدم به خودشان و ایشان هم انگار که مرا عادت داده باشند دست لطف بر سرم کشیدند ودعوت نامه را با محبت گذاشتند توی سفره ام!خیلی کتابها خوانده ام و خیلی چیز ها شنیده ام اما همه می گویند شنیدن کی بود مانند دیدن؟!تا ندیده باشی نمی فهمی!

تا حالا خیلی پیش امده دعوت نامه هایی که از انها زیاد شنیده باشم اما وقتی دیدم تازه فهمیدم!

آخر ایشان همیشه شرمنده می کنند عصر یکی از همین روزهای دلگیر جمعه بود که گفتند غبار روبی اساسی می خواهی دم عید است..

مطمئن نیستم اما شنیده ام که می گویند این دعوت نامه ی ما ختم می شود به یک سرزمین خشک و گرم در جنوبی ترین نقطه ی جغرافیای عشق  آنقدر انجا عجیب است که نخلها روضه خوانی می کنند و زمین و زمان اشک می ریزند!می گویند خاک حاصلخیزی دارد که تمام نهال ها انجا درخت شده بودند و می شوند تمام گیاهان انجا با صنعتی به نام صنعت عشق ابیاری می شوندو احتمال می دهند سرخی خاک و لا له ها و غروب آثار همان صنعت باشد!

به حرفهای من نمی شود استناد کرد....گفته بودم که همه ی اینها را تنها شنیده ام ..!

*کاش پ ن ج ش ن ب ه زودتر برسد!!!برای فهمیدن مشتاقم!

 

!!!!!سال نو مبارک!!!!!

***از سیاه در امدیم***

 

محرم فاطمیه است؟!

 

به نام خدا

دست هایم تازه شروع کرده اند به نوشتن...

باورت می شود چشمهامان دریا شده بود از پس موج های شور که سر می کوباندند به ساحل نام تو!

صداهامان  فریاد می شدند در گلو به بهانه ی گلو...!
و دل هامان به دیوانگان در بند می مانست که ۱۰۰۰بار می شکستند هر بار که نام سنگ و سر و خون می امد.....!

حالا تمام وجودمان ارزو!

چقدر غمناک است این محرم نه تنها به خاطر عاشورا که محرم خاطره ی پرواز است پرواز جدت ....محرم یاد سر و شمشیر است محرم تمام فاطمیه است محرم نشان زهر و جگر شرحه شرحه است.....چشمهایم همین چند دقیقه را امان داده بودند!

محرم است؟!

 

اینجا محرم است .

...دست توان نوشتن

ندارد اما چشم چه خوب ادا می کند این

 حق را....

عرفه!

 

به نام خدای مهربان امام!

هوا بدجوری سوز دارداستخوان هایم یخ زده اند هر چه شال و کلاه کرده ام فایده ندارد سجاده ام را پهن می کنم......

*

سجاده را پهن کردم بدجوری شلوغ بود اگر این ساعت نمی امدم جا گیرم نمی امد مانده بودم رو به کدام طرف بنشینم!

*

 رو به قبله نشسته ام احساس تنهایی می کنم نیم ساعت یپش کتاب ارمیا را خواندم دلم پر شد تصمیم گرفته ام دعا را تنها بخوانم مفاتیح را باز می کنم اسمان صاف صاف است!

*

 

اسمان داشت ابریی می شد همهمه بود همه منتظر شروع دعا بودند ...دعا شروع شد:الحمد لله الذی لیس لقضائه دافع

*

 

ولا لعطائه مانع غرق شدم ولی حیف اینجا نمی شود ناله کرد ضجه زد فریاد کشید دلم تنگ شده همه ی فریاد هایم کور می شوند در تنگ راه گلو...دوست دارم بمیرم!

*

می مردم و زنده می شدم با فراز های دعا !حال و هوایی داشت نمی دانستم دل به کدام سمت بگیرم و ناله کنم حتی نمی دانستم بلند بگویم یا ارام، اینجا اسمان دل همه ابی است!

*

 

ابی است اسمان ولی دود الود اشک امانم را بریده است دلم پر می کشد به همین چند سال پیش به همان رویای شیرین عرفه به بین الحرمین به......!**