...

آمده بود برای اینکه با تو تنها باشد،مثل همیشه خودش باشد و تو نه، اینبار می خواست فقط تو باشی و تو ، حتی خودش هم نباشد فقط تو و تو و تو
به دعوتت لبیک گفت ، آمد در آغوشت و غرق در حضورت شد.
دیگر آنجا محمدی (ص) نبود،همه حضور تو بود. چهل شب فقط تو باشی و بس،قداست تو ،نور تو، رحمتت و رحمانیتت،چهل شب تنها سخن به میان آمده یا رباه باشد و بس!
هدیه ی این وصال شورانگیز،این حضور جاری شیرین آمدن جبرئیل بود در حالی که زمزمه می کرد:
بخوان به نام گل سرخ در سحاری شب
که باغ ها همه بیدار
وبارور گردند!
بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید
به آشیانه ی خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که اوج موج طنینش ز دشتها گذرد..........
و محمد(ص)خواند...آیه به آیه،سطر به سطر،تصویر به تصویر.
او نور می خواند و جهالت تاریک می جنگید،او می خواند بر دستهای علی (ع)،بر پهلوی فاطمه(س)،بر جگر حسن(ع) ،بر گلوی حسین(ع).......
او می خواند و جهالت می جنگید....او می خواند و می ماند و می ماند.....
