...

به نام خدای نبوت

 

 ...

آمده بود برای اینکه با تو تنها باشد،مثل همیشه خودش باشد و تو نه، اینبار می خواست فقط تو باشی و تو ، حتی خودش هم نباشد فقط تو و تو و تو

به دعوتت لبیک گفت ، آمد در آغوشت و غرق در حضورت شد.

دیگر آنجا محمدی (ص) نبود،همه حضور تو بود. چهل شب فقط تو باشی و بس،قداست تو ،نور تو، رحمتت و رحمانیتت،چهل شب تنها سخن به میان آمده یا رباه باشد و بس!

هدیه ی این وصال شورانگیز،این حضور جاری شیرین آمدن جبرئیل بود در حالی که زمزمه می کرد:
بخوان به نام گل سرخ در سحاری شب

که باغ ها همه بیدار

وبارور گردند!

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سپید

 به آشیانه ی خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که اوج موج طنینش ز دشتها گذرد..........

و محمد(ص)خواند...آیه به آیه،سطر به سطر،تصویر به تصویر.

او نور می خواند و جهالت تاریک می جنگید،او می خواند بر دستهای علی (ع)،بر پهلوی فاطمه(س)،بر جگر حسن(ع) ،بر گلوی حسین(ع).......

او می خواند و جهالت می جنگید....او می خواند و می ماند و می ماند.....

 

 

 

14 مرداد.....

به نام خدای آفتاب!

زندگی سخت و طاقت فر سا شده بود همه ی کارها گره خورده بود همه ی دل ها گرفته بود همه در ها قفل شده بود و مردم مانده بودند با هزاران در بسته!با هزاران قفل!!!

تا هنگامی که تو آمدی

تو آمدی ای روشنایی بخش بوم تیره ی دنیاو ابر تیرگی از تمام صندوقخانه ی دل ها رخت بر بست!
تو آمدی و مردم فهمیدند که در مخزن الاسرار قلبهایشان کلید تمام قفل ها را دارند:
فریاد بر آوردن که یا جواد الائمه یا باب النجات ادرکنی!
و صدای لبیک تو جواب یا جواد الائمه شان  تمام در های بسته را باز کرد.....باز بازباز...

تو آمدی.....