الحق...الرئوف...الرحیم!

و خداوندگار یگانه را شکر برای تمام شگفت آفرینیهایش با همین زبان قاصر الکن!

من غرق در گروه بد بی نصیب ها

اما خدا همیشه به فکر غریب ها

از آسمان رسید برایم رساله ایی

"من با توام ٬ حبیب تمام حبیب ها

این روزهای ساکت پر غم تمام شد

دختر بیا که خوانده شدی با شکیب ها

امروز حک شده است به عالم تمام "میم"

"حا"٬ "یا"٬"الف" به دفتر نور مجیب ها"

من شاد و پر سرور و رها از تماام غم

زیرا که اوست پاسخ امن یجیب ها!

 

 

 

الرئوف

 

BuZz1:خداوند انقدر عجیب است که حقا در وهم نمی گننجد!

BuZz2:دعا کردن موهبتی است از جانب پروردگار! به صورت عام دعا گو هستیم اما اگر نیازی به خاص دعا کردن است ..بگویید!

*برای من خاص دعا کنید ..خیلی!

Buzz3:برای ۲۴ ساعت اخر زندگیم بیشتر باید فکر کنم!

BuZz4:کاش در میان ـروز مرگی  هایم ـ اسیر نشوم!

BuZz5:هر که دلآرام دید از دلش آرام رفت...

خداوندا...نا آراممان کن!

BuZz6:می خواهم ببخشم که بخشوده شوم!

حلالم کنین اگر ـ بد ـ کردم!

BuZz7:این مثلا شعر ٬ برای زبان من است!

 

پنجره

چارچوب پنجره بود و یک دنیا حرف!

 

چارچوب پنجره بود و یک دنیا حرف!

   باز می شد به خیابان...درخت داشت...ابر داشت....کوه داشت...ساختمان داشت
                                                                                                           و ـ آدم ـ ها!


هر بار که می نشت کنار پنجره٬آسمان بیشتر با چشم هایش بازی می کرد و درخت و کوه تا

ساختمان وـ آدم ـ ها! بس که تکراری بودند میان ذهنش!

می نشت و آنقدر به آسمان ـ خیره خیره ـنگاه می کرد
                     تا سیاهی ـ چشم های سیاهش ـ سفید می شدند و چقدر شیرین بود برایش!

تو را می دید از پس تمام کوه ها و درخت ها و ابر ها و آسمان ها...ومگر تو ـ تنها ـ میان کوه و درخت و آسمانی؟!
دوستت داشت٬ تورا که تبلورت شده بود پرنده!

همان که اذان به اذان آواز می خواند..می پرید..می آمد ..می رفت!

پشت پنجره ی اتاقش تمام تو بودی ٬هر چه می دید...هر چه بود!

شبها رو به پنجره می خوابید...پرده ها را کنار می کشید و چشم می دوخت به چشمک ستاره ها و گاهی اگر ـ ماه ـ هم بود ..به نور افشانی هاشان!

به خدائیت آنگونه که با چمن ٬ خورشید ٬ گل ٬ درخت و سبزه بود عادت داشت..کیف می کرد!

یک شب ـ رو به پنجره ـ خوابش برده بود که پرید!

نمی دانست صدای مهیب پشت پنجره دلش را می لرزاند یا ضربان تند قلب کوچکش!

ندوید پشت پنجره که پرواز کرد....
                                                        و اشک ریخت!

هر روز چشم های مشکی اش ـ سرخ تر ـ می شدند....کلافه بود . حرف نمی زد و شاید حرف هم نمی شنید ـدیگر ـ!


نگاهش را هر چند اشک بار ـ و هر چه با تلاش ـ نمی توانست بگیرد از پنجره ایی که روزی خدایش پشت قاب ها ی آن می رقصید!

بلند شد..به وسوسه ی دل ـ همان که له له می زد برای دید دوباره..نه باز هم بن بست...باز هم نه آسمان ..نه درخت ...نه پرنده..

همان یک ـ دیوار ـ بی خدایش کرد!

و اتاق خالی از خدا ٬ سینه اش را به خس خس می کشاند و چشم هایش را به سرخی!

‌‌‌BuZz1: سینه خالی از حضور!..همان خس خس بهتر!

BuZz2:  خدا..ریسمان..من!..نبرش!