حوا مگر چه کرده بود؟ جز آنکه سیب سرخ خورده بود!
سیب بود دیگر آنهم سرخش!

آنهم میان زمین بهشت!
یک بار سیب خورد حالا سالهاست میان گلویش گیر کرده است!
آمده توی گلوی ما..همین است که همیشه یک چیزی توی گلوی مان گیر کرده است..
احساس می کنیم بغض است ..گاهی حرف..گاهی خنده!
اما نه تکه ی سیب یادگاری مادرمان ـ حوا ـ است!
سالها ادم گریست..
هر چه بغض داشت بیرون ریخت..هرچه حرف بود زد!
تکه ی سیب اما سالهاست میان گلوی ما ـ آدمها ـ بالا و پایین می رود.
بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی
باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!
کف اتاقت نشسته ای ـ یک ماهی می شود که اشکت در نمی آید ـ
با اینکه زیاد گریه میکنی...
آرام مثل آدمهای پشیمان سرت را کج می کنی و یک : استغفرلله ی می گوبی!
نمی شوید تو را -
بی خیال می شوی!
بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی
باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!
دور و برت اتفاق زیاد می افتد ـ از انها که باید هی نیمه ی پرشان را نگاه کنی ـ!
احساس سر گیجه ی دائم.....هیچ چیز نمی فهمی ..نمی دانی ...فقط می چرخی!
نه هم پای زمین ..نه!
زمین که خیلی آرام می چرخد به نسبت تو!...پیر شده است دیگر!
می چرخی..هم پای خودت...هم پای سیب سرخ سرنوشتت!
سیب تا پایین بیاید هزاااار بار می چرخد ـ خدا به معده ات رحم کند!ـ
داشتی می چرخیدی!...ولی..نکند که سیب سرخ سرنوشت تو همان سیب سرخ حوا باشد ..که از بهشت به زمینش زد؟! همان که یک تکه اش سالهاست میان گلوی همه گیر کرده است!
کنار پنجره ایستاده ای..
به آسمان نگاه می کنی!..همان آسمانی است که بالای سر اوست!..نگاهت را به زمین می دوزی..یک استغفرلله کوتاه می گویی ..و دوباره بی اراده چشمهایت می چرخند رو به اسمان!
بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی
باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!
دوباره جمعه ـ انهم عصرش!ـ ..دلگیر ..گریه آور...
بلند می شوی می روی پشت بام٬ هوا ابریست..
شده است یک بار تنها باشی و فکر های جور و واجور نکنی؟
شده است یکبار تنها که می شوی ادم باشی!؟
..به خودت می آیی.. دوباره آرام..استغفر لله ای می گویی..
نه برای اینکه خودت را امتحان کنی نه..تو خیلی امتحان پس داده ای!
می خواهی آن بزرگ آن بالا ها را امتحان کنی...
استغفرلله بعدی را غلیظ تر می گویی!
می خواهی ببینی تا کجا بالا می رود.....
توی دلت دعا می کنی که بالاتر برود ..خیلی بیشتر..
آن دستگاه مسخره ـ بی وقت ـ زنگ می زند ..نگاهت را از استغفرلله نیمه بالا رفته می گیری
و جواب می دهی!
می گویند : ـ محیا ـ هوا تاریک شده است..همه منتظر تو اند ها!
گوشی را قطع می کنی!
چشمت می خورد به استغفرلله ات که افتاده است کف زمین!
بعضی کار ها انقدر سنگین اند که حتی اگر توبه کنی
باز هم اثرش می ماند! مثل تکه ی سیب حوا!
BuZz1:اتفاقاتش واقعی نبود..اما احساساتش چرا!
BuZz2:زین پس تلاش میکنم که شادتر بنویسم!ـ فقط در حد تلاش! ـ