دل لبریز!

مکعب های بلند بود و دود!
و قلبش که بی" قانون" می تپید...سرخ٬گرم٬امیدوار!
و دامن پر چینش که امروز
شلوار شده بود!
و لچک "سبز و آبیش " که سیاه شده بود و
چهار چوبْدار!
وپاهای "بلند و باریکش" که نه ـ کو دکانه ـ ٬
راه می رفتند و قدم بر می داشتند!
و مکعب های بلند بود و دود..
و ریه های قوی و سالمش
که "بی هوا" پر و خالی می شدند!
و دستهای " سرخ و پینه بسته اش "
که امروز صاف صاف بودند و بی غش!
و مکعب های بلند بود و دود٬
و آسمان هم هنوز!
هر چند که غریبانه و خجول!

پاهای بلند شده
پله های اضطراری..
و ریه های بی هوا!
و دلی که پر بود از آنچه٬
که باید!
و اینبار خواند!
نه به زبان امروزش که ـ کتابی ـ
شده بود...
به همان لحن کودکانه اش...
*به خیابان پناه برد
از مکعب های بلند و دود
ـ از پله های اضطراری!ـ
و رسید به آنجا که ـ لبخند خورشیدـ
می خورد به شیشه های ـ انتی رفلکس ـ آدمها
و بر می گشت!
رسید به آنجا که هنوز ـ آسمان ـ
نفس می کشید هر چند در فقدان "اکسیژن"!
و بلند و بی صدا
ـ خدا راـ
که بود و هست٬
از ته" دل ِ لبریزش" خواند...
و اجابت شد!
به نشانی ِ باران!

BuZz1: چقدر زور دارد که توفیق نباشد..حتی برای چند خط نوشتن!
Buzz2:افروختن و سوختن و جامه دریدن...پروانه زمن٬شمع زمن٬گل زمن آموخت!
BuZz3:...کجا دانند حال ما سبک بالان ساحل ها؟!!
