نامه ای به خودم!

 

بسم الله

زمین می چرخد،راه ها باقی اند و زمان در گذر است.آفتاب بالای سرمان،ابرها درست توی آسمان سر جایشان و بادها در وزش...و تو در این میانه زجر می کشی...به وسعت نبودن آن چیزها که باید و در تنگنای بودن آن چیز ها که نباید!
هر چند که گاهی بغض گلویت را می فشرد از درد و تو را ـ که خدا گـــُـل۱ آفریده است از ازل ـ می آزارد، اما تمام اشک هایت را بگذار برای گلاب گیری های آخر شب که فقط خودش باشد و تو!...روزها که چشم ها روشن است و باز ـ تو ـ باید به عرض شانه های نحیفت لبخند بزنی!
و همیشه و ـ هی ـ باید به یادت بیاوری که خداوندگار آسمان و زمین روزی که تو را و تمام بندگانش را می آفرید..
اصلا ..اصلا از آن روز که تو خاک بودی  و گیاه شدی  و حیوان..تا امروز که ـ اشرف مخلوقات ـشده ایی (مثلا")!!! در کارگاه وجودت  مرگ و میرایی نگذاشت، تو امرداد زاده ایی ...زنده ی جاویدان و باید زندگی کنی و ببخشی ـ حیات ـ را محیا، همان حیات محمدی ات را..نه فقط به انان که زندگیشانی نه تورا به این چارچوب های کوچک چه کار ..بزرگتر بیاندیش دختر!
 و  باز گرد به روزهای نخستین خلقت، به آن روز که خدا در سبد وجود هر کس، متاعی  به امانت می گذاشت و  تو ـ را مادر بودن ـ   بخشید..از همان دوران کودکیت هر چه بیشتر از دیگران داشتی ـ احساس های مادرانه ات ـ بود ..شاید همین بود که در چند سالگی شدی "مامان ـ بابا!"..

 

 خودم در 2-3 سالگی.


کودک بودی و در کشف مصداق ها راه را کمی ـ کج ـ آمده بودی ...فوران احساس های مادرانه ات را نمی دانستی طفلی طلب می کند که تو آن روز نمی دیدی اش.
بزرگتر که شدی دست و پا زدن هایش،درد های گاه به گاهت وجودت ، تو را روشن کرد ، کودکی در رها است..کودکی که ـ تو ـ باید آن را بزرگ می کردی تا بزرگ می شدی!
از شیره ی جانت می خوراندیش تا شیر جان بار می آمدی..
دستهای کوچکش را در کوچکی دستانت حفظ می کردی تا بی گزند ـ بالا می امدی ـ
اینکه چقدر و چگونه...
اینکه چه کرده ایی بماند! محیا...
زمین می چرخد،راه ها باقی اند و ..اما..اما..امان از زمانی که در گذر است.
تو محکم و استوار بایست و برای درد های زمانه ـ درمان ـ باش(حتی در اوج درماندگیت..)
آری به عرض شانه های نحیفت لبخند بزن و آغوش باز کن برای طفلی که امروز بیشتر از دیروز تو را می خواند.

‌BuZz1: امام رضای بارانی آنقدر چسبید که امیدوارم حالا حالا ها جدا نشود.
 BuZz2: خدا رحمت کند آقای مجتهدی را که ـ خیلی دوستش دارمـ ..حتی اگر این روزها خیلی محلم ندهد..صلوات لطفا!
BuZz3: می ترسم انقدر که "شتر " را دوست دارم..کینه هایم شتری شود..معاذالله...
برایم دعا کنید که دلم صاف شود..
BuZz4: خانمان سوز بود آتش آهی گاهی
          ناله ایی می شکند پشت سپاهی گاهی
                 قصه ی یوسف و آن قوم چه خوش پندی بود
                               به عزیزی رسد افتاده به چاهی گاهی
‌BuZz5: آدم گاهی یک دوست خاص می خواهد که برایش یک جور خاص بنویسد..اگر نبود مجبور می شود ـ خودش ـ را بگذارد کنار و برای ـ خودش ـ بنویسد.
BuZz6: یک آدم چقدر می تواند از تربیت خودش مطمئن باشد که به دیگران بگوید ـ بی تر بیت!؟!
‌BuZz6:  به چگونگی کشیده شدنش  توجه نکنید ببینید فکر پشتش شما را ـ هم ـ آیا قلقلک می دهد؟!

 

:)


BuZz7: تا کنکور فقط فقط فقط ۲ ماه ناقابل...خدایا بر تو توکل!
BuZz8: بله! ۱ الامره ریحانه.....

 

سلام!

هو الحی/

...امروز با دستان کوچکم تمام ریل های قدیمی این سرزمین را گره زده ام به مقصد شما،مبادا قطار راه گم کرده ایی ـ روزی ـ به سمت شرق نیاید و من همان غربی سیاه از غروبگاه خورشید ،بار بسته ام به بارگاه شما آنجاکه آفتاب طلوع خواهد کرد...به قرارگاه آفتاب..
      ساکم را خواهم بست و به همراهم کتاب فلسفه را هم خواهم آورد تا" سهروردی" تماما شرقی شرقی شرقی شود و آرام بگیرد میان فریادهایش که: مشرق عالم نور است.
       ساکم را خواهم بست و روی تمام وسایل بزرگ و کوچکم تسبیحی را خواهم گذاشت که یادگار کعبه است اما بوی استخوان می دهد و جمجمه...تسبیحی که متبرک است به کفن سفید یک شهید گمنام...می خواهم شمع را به میهمانی خورشید ببرم..
       ساکم را خواهم بست و تمام ذوق و اشک و اشتیاقم را درونش جا خواهم داد،تا...

امام مهربانم...

 راستی آقا،
 حالا اینهمه بار و بندیل بسته ام،نگفتیدشما رابطه تان با ـکلاغـ ها چگونه است؟!

BuZz1: جاجرود گذشت.
جنوب خوش گذشت
و مشهد..

BuZz2: دلم برای نازی جونم تنگ است..آنقدر که دیگر نمی توانم تحمل کردن را!

BuZz3:من به یک معجزه محتاجم!

Buzz4:یعنی فروردین ۸۸ خیلی عجیب بود!..یک جور خاص بود...خدا بخیرش کناد.

BuZz5:تقریبا ۲ ماه و نیم مانده تا کنکور.دعامان کنید که بیشتر از زحماتمان نتیجه بگیریم.

BuZz6: تولد عید شما...نه تولد وبلاگ خودم مبارک!