پنجره

باز می شد به خیابان...درخت داشت...ابر داشت....کوه داشت...ساختمان داشت
و ـ آدم ـ ها!
هر بار که می نشت کنار پنجره٬آسمان بیشتر با چشم هایش بازی می کرد و درخت و کوه تا
ساختمان وـ آدم ـ ها! بس که تکراری بودند میان ذهنش!
می نشت و آنقدر به آسمان ـ خیره خیره ـنگاه می کرد
تا سیاهی ـ چشم های سیاهش ـ سفید می شدند و چقدر شیرین بود برایش!
تو را می دید از پس تمام کوه ها و درخت ها و ابر ها و آسمان ها...ومگر تو ـ تنها ـ میان کوه و درخت و آسمانی؟!
دوستت داشت٬ تورا که تبلورت شده بود پرنده!
همان که اذان به اذان آواز می خواند..می پرید..می آمد ..می رفت!
پشت پنجره ی اتاقش تمام تو بودی ٬هر چه می دید...هر چه بود!
شبها رو به پنجره می خوابید...پرده ها را کنار می کشید و چشم می دوخت به چشمک ستاره ها و گاهی اگر ـ ماه ـ هم بود ..به نور افشانی هاشان!
به خدائیت آنگونه که با چمن ٬ خورشید ٬ گل ٬ درخت و سبزه بود عادت داشت..کیف می کرد!
یک شب ـ رو به پنجره ـ خوابش برده بود که پرید!
نمی دانست صدای مهیب پشت پنجره دلش را می لرزاند یا ضربان تند قلب کوچکش!
ندوید پشت پنجره که پرواز کرد....
و اشک ریخت!
هر روز چشم های مشکی اش ـ سرخ تر ـ می شدند....کلافه بود . حرف نمی زد و شاید حرف هم نمی شنید ـدیگر ـ!
نگاهش را هر چند اشک بار ـ و هر چه با تلاش ـ نمی توانست بگیرد از پنجره ایی که روزی خدایش پشت قاب ها ی آن می رقصید!
بلند شد..به وسوسه ی دل ـ همان که له له می زد برای دید دوباره..نه باز هم بن بست...باز هم نه آسمان ..نه درخت ...نه پرنده..
همان یک ـ دیوار ـ بی خدایش کرد!
و اتاق خالی از خدا ٬ سینه اش را به خس خس می کشاند و چشم هایش را به سرخی!
BuZz1: سینه خالی از حضور!..همان خس خس بهتر!
BuZz2: خدا..ریسمان..من!..نبرش!